|
پژواک هنرو اندیشه
|
||
|
ادبی هنری فرهنگی |
ارژنگ خان !اززندانی که برایت ساخته ای بیرون بیا
نوشته زیر در جواب نوشته ای آقای ارژنگ زندانی نگاشته شده البته در وبلاگ ایشان که یکبار ایشان این استدلالات را بر نتابیدند و به جای جواب آنرا از لیست نظرات وبلاگ شان حذف نمودند لذا من این مطالب را در اینجا که متعلق به خودم هست نشر میکنم شاید مورد قضاوت خانندگان فهیم قرار گیرد :البته به عنوان مقدمه باید بگویم که ایشان به بهانه حقوق زن، به اسلام ودیدگاه این دین به طور عاری از منطق تاخته اند بی آنکه از دلایل منطقی استفاده کنند بلکه هر آنچه گفته اند تهمت های سخیفی بوده که به اسلام وپیامبر آن روا داشته اند اینهم عین جواب بنده به نوشته های ایشان :
اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما .این فرموده قرآن است که در برابر جاهلان باید تسلیم شوید چرا که منطق واستدلال را نمی پذیرند . در برابر شما جناب ارژنگ خان که در اوج جهالت و بدون مطالعه آمده اید تهمت های سخیف وخنده آور را بر محمد ص ودین حنیف اسلام وارد نموده اید باید تسلیم شد وسکوت کرد اما شاید کور سویی از وجدان هنوز در وجود ذی جود تان باقی باشد لذا در برابر سخنان تان نتوانستم سکوت نمایم تا بلکه دست از این تمرد افسار گسیخته تان بردارید که سراسر وجود تان را سرطان وار فراگرفته و تورا به نابودی روحی سوق میدهد . شما گفته اید :
( برای اینکه محمد و خدای محمد گفته شما میتوانید که هر اندازه زن داشته باشید و با هر تعداد زنی که خواستید خلوت کنید جرم نیست)
این چه ادعا وبلکه تهمت است که بدون دلیل ارایه کرده اید؟!!! اسلام همانگونه که زن زانی رامستحق جزا وعقوبت میداند مرد زانی را درست به همان اندازه حکم تازیانه یا سنگسار برایش میدهد، آیه قرآن را کتمان میکنی که فرموده : الزانی والزانیه فاضربوا کل واحد منهما ماته جلده: یعنی به مرد وزن زانی به هر کدام شان صد تازیانه بزنید آیا این حکم اختصاص به زن دارد یا هردورا شامل میشود شما با این انکار گویا درروز روشن آفتاب تابان را منکر شده اید!!!
در جای دیگر باز هم به همین گونه مغالطه ادامه داده اید:
( اگر امروز هم مردی خواسته باشد با هر تعداد زنی که خلوت کند، میتواند. چون اسلام به وی چنین دستور داده است. خواه زنی قانونی اش باشد و خواه کسیکه برای لقمه نانی در خانه او کار می کند.!!!!)
اسلام نه تنها چنین اجازه را هم برای مرد وهم برای زن نداده بلکه گفته : قل للمومنین یغضوا ابصارهم... وهمین خطاب به زن هم دارد که چشم خود رااز دیدن نامحرم بپوشاند یعنی هم مرد وهم زن حق ندارد حتی نگاه شهوت انگیز به همدیگر داشته باشند البته فکر نکنید هیچ زن وهیچ مرد، بلکه نامحرمان نسبت به همدیگر، وآنکه محرم است یعنی زن وشوهر شرعی، از هیچ یک ازین موارد منع نشده اند واگر منع میشدند من و تو هم حالا درین دنیا نبودیم!!
خیلی بی مدرک سخن میرانید ومیگویید: (هر مرد باهر تعداد زنی که خواسته باشد.....) بسیار بی مایه وبی دلیل این حرف را زده اید اگر خوب مطالعه کنید میبینید که ااسلام برای هر مرد فقط اجازه چهار زن به طور همزمان را داده است نه بیشتر اگر آنها بمیرند یا طلاق بگیرند آنوقت میتواند زن دیگر بگیردهمان گونه به زن هم اجازه داه که در صورت طلاق از شو هر ،به عقد مرد دیگری در آید وهیچگاه نگفته که فقط برده مرد باشد. چرا افترا میبندید ؟!! مشکل شما این است که شما زن ومردرا از یک زاویه نگاه نموده اید و تفاوت های فطری آنان را در نظر نگرفته اید حال انکه این دوموجود هستی در عین حالیکه از موقعیت انسانی بر خوردارند تفاوت های زیادی از نظر روحی روانی واجتماعی دارند که این تفاوت ها بر خواسته از سرشت آنها بوده وهیچ کس این تفاوت ها را بر آنان تحمیل نکرده به راستی شما وجدان تان میپذیرد که با وجود پدر تان کس دیگر هم با مادر تان رابطه زنا شویی داشته باشد ؟ مسلما نمیپذیرید و این بر خواسته از فطرت وسرشت شما است وهیچ عاملی دیگر دخالت در این امر ندارد اگر چنین اجازه ای برای زن داده میشد آنگاه نطفه ای که باید در آینده تبدیل به جنین شود معلوم نبود مال چه کسی است واختلاط نطفه یعنی همان حرامزاده گی ،که بطور قطع شما نمیخواهید بی اصل ونسب باشید بلکه باید از پدری که بقول شما مالک مادر تان است باید به وجود آمده باشید نه افراد مجهول ونامشخص !!ودر مرد چنین مفسده ای به وجود نمی آید اگر رابطه با بیشتر از یک زن داشته باشد تا چهار زن . پس به اسلام اینهمه تهمت وارد نکنید بلکه بیشتر مطالعه کنید وعینک تعصب را هم از چشم تان بیرون کنید آنگاه حقیقت بر شما روشن میشود که اسلام هیچ اجحافی نسبت به زن قایل نشده .
ودر جای دیگر شما کشتزار بودن زن را نپذیرفته اید وآنرا نوعی اهانت برای زن دانسته اید وآیه قرآن را به زعم ناقص تان به نقد گرفته اید ونوشته اید :
(زنان کشتزار شمایند و در هر کجای کشتزار خود میتوانید وارد شوید (سوره بقره آیه 223)
زنان را کشتزار خواندن. معنی دیگر جز کارخانه بودن زن چیزی را بیان نمی کند. در این آیه که زنان به ابزار مبدل شده اند دیگر به عزت و شرافت زن و انسان اهانت صورت گرفته، این نقض تمامی قوانین بین المللی است.)
در حالیکه واقعیت حکایت از این امردارد ومن تو چه بخواهیم وچه نخواهیم حامل فرزند باید زن باشد ودر حیوانات هم این قانون حکمفرما است و مرد نمیتواند حامله شود پس اگر تعبیر به کشتزار شده ناشی از سرشت زن است نه توهین به او و موقعیت او اینگونه است همان گونه که موقعیت تو ی مرد مردیت است نه زنیت واگر تو زنیت کنی عیب شمرده میشود چنانچه زن موقعیت های مردانه را بر نمیتابد !
در فرمایشات کذایی تان به این جارسیده اید که به حدیث پیامبر استناد بیجانموده اید :
({ اگر زنی خود را معطر کند و بر مردمی بگذرد که بوی او را دریابند زناکار است .( حدیث شماره 177)
(اگر مرد با زنی خلوت میکند او زنا کار پنداشته نمی شود، و این موجود بیچارۀ که نامش زن است اگر عطر هم برای خوشبویی اش میپاشد، زنا کار پنداشته می شود. دیگر کجاست آن عدالت که محمد جار زده بود؟ حرف خودش عدالت دینش را زیر پا میگزارد...)}
.به راستی آیا منظور پیامبر را فهمیده اید که هدف اواز این سخن این بوده که برای مرد دیگر غیر از شوهرش خود را معطر نکند وواقعیت هم همین است اگر زن من وتو برای مرد دیگر خود را آرایش بدهد آیا من وتو این وضعیت را بر میتابیم ؟؟! مسلما نه مگر اینکه خوک صفت باشیم که حساب جداگانه دارد !!به راستی سخن از بیعدالتی محمد رانده اید وباید در جواب تان گفت که عدالت واقعی این است که هر چیز سر جای خودش باشد اگر زنی برای مرد دیگر غیر از شوهرش خودش را عرضه کند آیا این عدالت است ؟ یا اینکه برای شوهرش عطر بزند وآرایش کند؟ عدالت یعنی اینکه موقعیت شوهرش را حفظ کند ونا فرمانی نکند واین نافرمانی را شما به مرد هم تعمیم داه اید بلی قبول دارم که مرد هم نباید نا فرمانی از وظیفه زنا شویی اش نماید یعنی به زنش رسیدگی کند نه اینکه منع از ارتباط با زن دیگر بشود اینرا اسلام منع نکرده برای مرد چون مفسده ای به دنبا ل ندارد بر خلاف زن که ا گر چنین رابطه را بغیرشوهر تعمیم دهد اخطلاط نطفه و...را به دنبال دارد .
واما در باره مسجد بودن خانه برای زن وهمچنین غیرت نشان دادن مرد وعدم آن برای زن و اینکه هم نشینی بازنان بیگانه وغیر محرم از طرف اسلام نکوهش شده همه وهمه برای حفظ عفت ونگهداری زن از افتادن در ورطه گناه وجلو گیری از لگد مال شدن زن از چنگال شهوت انگیزان ونگهداری آن برای شوهرش میباشد که شما با خیال خام ومریض تان این موارد را عیب برای زن دانسته اید در حالیکه هم مادر تان وهم همسر تان اگر داشته باشید نیاز به این قوانین مترقی اسلام دارند وبدون این قوانین بربریت وبی عفتی دامن گیر شان خواهد شد چنانچه در دنیای غرب که اکثرا از این قید وبندها رها هستند بنیان زندگی بشر ازهم پاشیده وحرمت مادری وهمسری اصلا معنایش را از دست داده است.
واما آموزش نخ ریسی بجای شنا وتیر اندازی نیز که به مذاق شما خوش نیامده ، فلسفه اش را باید در وضعیت فیزیکی زن جستجو نماییم که بدن لطیف زن برای خشونت خلق نشده تا اسب سواری وتیر اندازی بیاموزد اصلا بدن زن سازگاری با این چیزها ندارد و تو با این فکر ناقصت آمده ای بدون مطالعه هر چه هوای نفس لجام گسیخته ات اجازه داده اظهار نظر نموده ای !!!در غیر اسلا م سایر مکاتب بشری غیر دینی هم این موارد را برای زن مناسب نمیداند وگرنه در جنگ ها باید زن پا به پای مردان باید در جبهه ها بجنگند حال انکه چنین نیست وتو نمیتوانی این موارد را منکر شوی .)

درین دیار خزانی اگر بهار بیاید
اگر شکوفهء نرگس به شاخسار بیاید
اگر دوباره دران خشک رود متروکش
صدای شر شر شیرین جویبار بیاید
اگر به مزرعه سرد وبی طراوت گندم
صدای زمزمه مرد بیقرار بیاید
ودر حوالی شعر وشعور این مردم
دو بیتی وغزل نغز وآبدار بیاید
دوباره عهد کنم تا که با ترانه وشادی
دلم به پای دلش با دف وسه تار بیاید
چه کسی به بحران های امروز خاتمه میدهد؟!!!

در دنیای سراسر نیرنگ امروزی که بشریت با بحران های گوناگون دست وپنجه نرم میکند مانند : بحران معنوی در غرب وکشور های به ظاهر پیشرفته اروپایی،بحران مادی در کشور های آفریقایی ،بحران سیاسی اجتماعی درخاور میانه، افغانسنتان وعراق همه وهمه یک دنیای بر تنش را برای آدم های که تا حدودی درد انسانیت رابا جان ودل حس میکنند تداعی میکند البته این تصور برای خواننده گان این سطورپیش نیاید که بنده با دید منفی به اوضاع جهان مینگرم بلکه این واقعیت های امروزی است که ذهن هر انسانی راکه مصداق شعر سعدی{ بنی آدم اعضای یک پیکرند...} باشد به درد میآورد، آگر نیم نگاهی به وضعیت نابسامان کشور ما افغانستان بیندازیم که سالیان متمادی بازیچه دست دیگران شده وهمه چیزش را در سایه بی امنیتی واغتشاش ازدست داده نه از شکوفایی اقتصادی وفرهنگی خبری است ونه از ترقی وتکامل هنری وعلمی وآدمهایش به دلایل واهی همدیگر را میکشندودرین کشتار بیشرمانه همه دنیا را باخود شریک ساخته اند.که درین میان متحجرین کم عقل ونافهم( که از دین جز تحجر وخشک اندیشی ومبارزه با سرشت وفطرت خدادادی چیز دیگری را نفهمیده اند) نقش بیشتری درین بحران داشته ودرتداوم آن پافشاری میکنند واگر عمیق تر به قضایا نگاه کنیم میبینیم دین ومذهب در دنیای امروز درست مطابق نظریه کمونیستها بعنوان مخدر وافیون در میان ملتهامطرح گردیده که منظور همان دین پوشالی وانحرافی ویا ساختگی است که به جای دین واقعی رخ مینماید که صد البته با نقشه بسیار ماهرانه واز قبل طراحی شده توسط لاییک ها، پیروان ادیان را به جان هم انداخته است :در اسلام وهابیت وبهاییت نمونه های خوبی برای این مدعاست که اولی نماد تحجر دینی وتفریط ودومی نماد بی بند وباری وافراط در جوامع اسلامی هستندکه هردو به بحران آفرینی مشغول بوده و وهابیت به عنوان آله دست لاییک ها جامعه اسلامی را به عنوان یک جامعه تروریزم پرور وآدمکش وانتحار گر معرفی میکند ودومی باالقای شبهات وترویج بی بندو باری مردم را درمعرض تشکیک قرار میدهد. وامادر دنیای یهودیت ومسیحیت هم نمونه های فراوانی از خطوط انحرافی به چشم میخورد که با مسیحیت ویهودیت حقیقی فرسنگ ها فاصله داردوباجرات میتوان گفت که صهیونیزم بین المللی به رهبری حکومت ساختگی اسراییل نمیتواند نماینده یهودیت اصیل که موسی(ع)منادی آن بوده است، باشدواز طرفی آن هم جنس گراهای انگلیس وکشیشهای مسئله دار که دربعضی ازکلیساهای دنیا مسیحیت را به بازی گرفته اند وبوی گند اخلاق شکنی وبی عفتی آنان روح مسیح رامیآزارد نمیتوانند نمادمسیحیت در جهان امروز باشند بنابر این اگردین ومذهب بعنوان افیون جلوه میکند همین ادیان ومذاهب انحرافی وساختگی است نه دین حنیف اسلام ومسیحیت ویهودیت اصیل{ وبگذریم از اینکه اسلام به عنوان خاتم و تتمه ادیان دیگر یگانه منجی بشریت سر در گم آمروز بایددرمیان بشریت مطرح باشد که بحث جداگانه ای را میطلبد} ومنظور اصلی نگارنده از طرح این مبحث بحرانی است که در جهان امروز سراسر زندگی بشریت را به خود معطوف نموده ومیطلبد که یک منجی ای بیاید وبه این اوضاع خاتمه دهد وبشریت فرورفته در حیرت را به سوی فطرت اصیل انسانی رهنمون شود آن منجی در فرهنگ اسلام به عنوان تنهادریچه امیداست که به زندگی رونق میدهد واگر این منجی یا مصلح را از دریچه قلب امیدوار مان بیرون برانیم دیگر آرزوی ماورایی ما که همان تحقق عدالت است فرو میریزد .
به راستی همه بشریت به گونه ای این آرزو را در سر می پرورانند :که ایکاش یک منجی یا مصلحی بیاید وبه اینهمه نا بسامانی پایان دهد واینهمه نا رسایی را از زندگی بشریت وامانده در حیرت بزداید !!!آن منجی در فرهنگ ناب اسلام به عنوان مهدی یا صاحب الزمان نام گرفته.. گرچند بیخردان وهابی یا صهیونیزم های آدم نما ما را با آین فرهنگ به باد مسخره میگیرند وآنرا خرافات میدانند آما وجدان بیدار وفطرت سالم انسانی گواه بر واقعی بودن این مدعاست شاید روزی شاهد ظهورش باشیم همانگونه که{ مسیح }هم این وعده را به پیروانش داده و(محمد{ص})نیز.....

سلام بر تو ای کشور زخم خورده که اینگونه ترا میدان آدمکشی ساخته اند واینک که انتخابات نمایشی برای تعیین به اصطلاح رییس جمهور در فضای دود زده وشرحه شرحه ات برگذار شده میبینیم که استعمار پیر وجوان از هرطرف بسویت شاخ وشانه میکشند وهرکس خود را ولی وقیم توقلمداد میکنند نمیدانم ما درین میان چکاره هستیم که حق دادکشیدن هم نداریم .ننگ و نفرین بر آنانیکه خاموش نشسته اند

ووحشت وترس سراسر وجود آنان را فرا گرفته ودر برابر تاراج رفتن تو خم به ابرو نمیآورند به راستی آنهاییکه از فروش تو به نان ونوایی رسیده اند وامروز برای شان کاخ های آنچنانی ساخته اند بدانند که کاخ آنها هم در سایه استقلال وآزادی تو مستدام خواهد ماند ُواگر تو به تاراج بروی آنها هم کوخ نشینی بیش نخواهند بود !!!راستی درین دل شب جزقطرات اشک چیز دیگری ندارم که برایت پیشکش کنم ای سر زمین باستانی ویران شده ام ای مادر مهربانی که مدتی است فرزندانت با بیحیایی تمام بدبختی ات را نظاره میکنند وهمچنان مهر سکوت بر لب نهاده اند . نمیدانم در غربتم چه چیزی برایت تقدیم کنم تو که مدتی است بوسه ام را هم از خودت دریغ نموده ای ونمیگذاری که خاک کیمیا گونه ات را بوسه بزنم
آفتاب عشق

ای آفتاب شرق، بیا بر مدار من
تا غرق نوروآیینه گردد بهار من
بی تو کنار جاده تردید مانده است
این دل،دل غریبه وبی برگ وبار من
هنگامه ی طلوع تو ای آفتاب عشق
غرق ترانه گشته بیادت سه تار من
آنک نسیم عشق وزیدن گرفته است
در کوچه باغ ساکت وسرد دیار من
یک آسمان دوبیتی ویک کهکشان غزل
تقدیم نام سبز تو ای شهر یار من
:::::
تا کی به پشت ابر نهان است ماه تو
کی میرسد پگاه طلوعت، نگار من؟!!
کی میرسی که تازه شود باغ زندگی
ای باغبان باغچه ی انتظار من؟!!
من با همه دیوانگی فرزانه ام فرزانه ام
مدتی است رد پای هنر درین وبلاگ دیده نمیشودواین بار به بهانه سالگشت مرگ وتولد احمد ظاهراین پدیده آواز وموسیقی اصیل کشور ما مطلبی را برای خوانندگان عزیز پیشکش مینمایم . گرچند ازین حادثه اطلاع نداشتم که مرگ وتولداحمد ظاهر در یک روز( 24جوزا یا خرداد )اتفاق افتاده است وبطور تصادفی ازیکی از رسانه هاآنهم از زبان خواهر احمد ظاهر شنیدم که مرگ وتولد اوو حتی تولد دخترش نیز در همین تاریخ اتفاق افتاده که نمیدانم چه سری درین تاریخ نهفته است ؟اما آنچه مرا واداشت درباره این پدیده موسیقی کشور مان قلم بزنم شخصیت ویژه وانحصاری اواست که بی نظیر وبقول تاجیک ها (ناتکرار) است. اکثریت قریب به اتفاق ما به این باوریم که احمد ظاهر فقط یک خواننده است اما آنچه خواهرش ظاهره میگفت او یک انسان به تمام معنا عاطفی و کمال طلب وعاشق خدمت به ضعیفان ومستمندان جامعه بوده است به گونه ایکه همواره خدمت ورسیدگی به فقرا دغدغه فکری اورا تشکیل میداده است واز طرفی خلق خوش ومنش انسانی او هر انسانی رامجذوب اومیساخته است وچنین انسانی توانسته است خالق آثار بدیع ومانگاری باشد که بعد از گذشت سالیان دراز هنوز بوی طراوت وتازگی این آثار مشام جان هر انسان هنر دوست را نوازش میدهد وبراستی که جای او برای همیش خالی است وکسی نتوانسته است به گونه او بخواند وبسراید وآهنگ بسازد.
حلقه بردر نتوان گر زدن ازبیم رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی..
شاد روان احمدظاهر با ساختن آهنگ بر روی این شعر سعدی توانسته است این شعر را جان تازه ای ببخشدکه هر شنونده ای را به دیار شیدایی وعشق ماورایی میکشاند ونمونه های فراوانی داریم ازین قبیل اشعار نغز، که احمد ظاهر ازآنها، در ساختن آهنگ، مدد می گرفته است، این شگرد زیبا وماهرانه است که به آهنگ های احمد ظاهر جاودانگی وماندگاری بخشیده است .با تاسف فراوان امروز کمتر کسی درعرصه موسیقی ما به این امر مهم توجه میکند که در ساخت آهنگ منش وروش اورا پیروی نماید جز معدود افرادی چون اسد بدیع داوود سرخوش حبیب شریف ودر بعضی موارد امیر جان صبوری که در میان این هنر مندان حبیب شریف تقریبا از معاصرین احمد ظاهر به حساب میاید که انصافا آهنگ های زیبایی را در عرصه موسیقی ما از خود به یاد گار گذاشته است اما تعداد آنها بسیار محدود وانگشت شمار است و چند سالی است که از این خواننده خوش ذوق وخوش صدا آهنگ جدیدی نشنیده ایم .
ناگفته نماند که سخن در باره موسیقی معاصر ما در دوران مدرنیته امروز است وگر نه اساتید زیادی بودند وهستند که جایگاه آنان در عرصه موسیقی ما قابل انکار نیست استادانی چون استاد خیال استاد جلیل ذلان استاد سر آهنگ ظاهر هویدا استاد ناشناس احمد ولی واستاد مهوش و...واما در عرصه امروزافرادی چون داوود سرخوش قابلیت های زیادی در ساخت آهنگ های بدیع از خود نشان داده است ودر انتخاب اشعار دقت بیشتری به خرج میدهد تا اشعار متین وعاطفی با درونمایه های تغزلی را در آهنگ هایش بکار بگیرد امادوست او امیر جان صبوری، متاسفانه با استفاده از اشعار سست وبی مایه از زیبای آهنگ هایش میکاهد: اگر بخواهیم مثال روشنی ارائه کنیم میتوان به آهنگ( چه بی تفاوت )او اشاره کرد که شعرش بسیار سخیف وبی مایه است واز کلماتی چون( درک ندارد وسرک ندارد ودستم نمک نداردو...) استفاده نموده است که خاطر شنونده آهنگهایش را مشمئز میکند البته نه اصل سبک آهنگهایش بلکه این اشعارضعیف است که بعضی از آهنگهای او را نا زیبا جلوه میدهد . تاکید من بر این نکته است که انتخاب شعر در زیبایی وتاثیر گذاری وحتی ماندگاری یک آهنگ تاثیر بسزای داردواگر بعد از گذشت تقریبا سی سال آهنگ های احمد ظاهر همچنان تازگی وطراوتش را حفظ نموده وهنر دوستان را بسویش فرا میخواند یکی از دلایلش اشعار نغز وعاشقانه وسر شار ازعاطفه آن است به عنوان نمونه آهنگ( ای نازنین از عشق تو دیوانه ام دیوانه ام ) ببینید وبشنوید آنگاه در میابید که چگونه این شعر واین آهنگ با معجزه هنر مارا تا فراسوی عشق ماورایی سوق میدهد و روح را سرشار شیدایی بی بدیل مینماید ،آنجا که میخواند (من با همه دیوانگی فرزانه ام فرزانه ام )وداوود هم در آهنگ مریم که تازه ترین آهنگش میباشد با انتخاب غزل قابل قبول وعاشقانه و تخیلی عاطفی هر شنونده را مسحورومجذوب این اثر هنری اش می نماید برای اینکه بطور مشهود این ادعابرای ما به اثبات برسد خوب است متن غزل مریم را در اخر این مقال برای هنر دوستان پیشکش نمایم اینهم غزل مریم با اجرای داوود سرخوش :

برشانه مریم سبد پرزانار است
مریم چقدر سبز چه اندازه بهار لاست
می آید از انسوی خیالات خیابان
در ذهن خیابان همگی سروو چناراست
می آیدو می چکد از طرز خرامش
با هر قدمش روح دو سه جرعه خمار است
زیر لب او زمزمه ای روشن یک شوق
در حنجره ا ش تابش یک باغچه سار است
رخسار گل انداخته اش رنگ گل سرخ
رنگ لب او حسرت گلهای بهار است
رد میشود و عاشق دلتنگ شکسته است
آرامش صد آیینه با سنگ دچار است
مهره های رنگارنگ در شطرنج انتخابات
انقلاب اسلا می افغانستان علیرغم همه نا بسامانی های که برای کشور وملت ما به ارمغان آورده است تنها نقطه مثبت که تا حدودی میتوان به آن امید وار بود همین پدیده دموکراسی ولو در حد شعار است که از دست آوردهای مهم آن به شمار میآید واین دموکراسی شعاری پدیده های دیگری را بدنبال داشته که انتخابات یکی ازآن پدیده ها میباشد اما آیا نتیجه ای که از این انتخابات پیش روبدست خواهیم آورد مانند خود آن پدیده ،مطلوب و خوش آیند خواهد بود یا امید ها را به یاس وناامیدی بدل خواهد کرد ؟
تجربه انتخابات قبلی بما میفهماند که در پشت این خیمه شب بازی که بنام انتخابات در جریان است مهره های از قبل تعیین شده ممکن است بر اریکه قدرت بنشیند که این ناامید کننده است و مهره های دیگر که به شکل سمبولیک خود را نامزد ریاست جمهوری اعلام میکنند جز درعالم رویا نمیتوانند قدم به ارگ ریاست جمهوری بگذارند اما آیه یاس خواندن هم نمیتواند راهگشا باشد بلکه همه ما اعم از قلم بدستان وکسانی که به گونه ای با رسانه در ارتباط هستند باید ازین تجربه تلخ سالهای آتش وترور به خود بیایند وبرای ملت وتوده محروم که هنوز به اهداف شوم استکبار جهانی یعنی امریکا پی نبرده اندرسالت ملی فرهنگی شان را در راستا ی شفاف سازی قضایا ی پشت پرده به مردم باز گونمایند ومردم زجر کشیده را ازعواقب شوم این سناریوی خطر ناک مطلع سازند تا کرزیی دیگر با سرنوشت ملیون ها انسان در پنج سال آینده بازی نکند ومجری سیاست های استعماری آمریکا در منطقه نباشد .
این قلم بر آن است که نکات چندی را بعنوان بیدار باش به سمع خوانندگان برساند تا هم دین خود را درقبال مردم وکشور زخم خورده ادا کرده باشد وهم بتوان راهی برای برون رفت از افتادن در گودال سیاست دوگانه آمریکا بدست آورد.
همه میدانند که آمریکا وعربستان سعودی وپاکستان نقش اصلی در پیدایش طالبان داشته ودر استمرارآن نیز این آمریکا است که برای دوام وبقائ طالبان میکوشد گرچه در ظاهر پرچم دروغین مبارزه با طالبان والقاعده را یدک میکشد . در انتخابات آینده نیز به دنبال فردی میگردد که مانند کرزی مجری بر نامه های بلند مدتش در منطقه باشد. البته باید اذعان کرد که تبدیل حکومت از بوش به اوباما هم نمیتواند این سیاست راتغییردهد زیرا اهداف بلند مدت آمریکا نفوذ کامل در منطقه خاور میانه و آسیای مرکزی میباشد که افغانستان سنگر مقدم این جنگ استراتیژیک است ودر قدم بعدی پاکستان به عنوان سنگر دوم مورد تهاجم قرار میگیرد که سرایت دادن طالبان از افغانستان به پاکستان نمونه خوبی بر این مدعا میتواند باشد. البته کرزی به عنوان پل عبوری سیاست استعماری امریکا در افغانستان انتخاب شده بود که خوب نتوانست این سیاست را آنگونه که امریکا میخواست در زمان ریاستش به انجام برساند ودر انتخابات پیش رو مهره های دیگری باید این سیاست را به گونه مطلوب دنبال کنند که بتواند امریکارا راضی نماید اما این به اراده وآگاهی ملت مابستگی دارد که مهره های خطر ناک استعمار را بشناسند وافرادی مانند: زلمی خلیل زاد ،علی احمد جلالی ،اشرف غنی احمد زی، انور الحق احدی،وهدایت امین ارسلا از چهره های هستند که هر کدام از آنها که بر کرسی ریاست بنشینند مجری برنامه های بلند مدت وکوتاه مدت آمریکا در افغانستان خواهد بود.
درین مجال لازم است نکات چندی در رابطه با اهداف امریکا در افغانستان ومنطقه به عرض خواننده گان برسانیم وقضاوت را بگذاریم به عهده خود آنان .باید متذکر شدکه اگر آگاهانه از همین حالا دست بدست هم ندهیم ودر راستا ی افشا ی اهداف شوم استعمار بین المللی اقدام اساسی انجام ندهیم خسارت جبران نا پذیر را در صحنه سیاسی کشور در سالهای آینده شاهد خواهیم بود.
مهم ترین اهداف امریکا از زمان تاسیس طالبان تاکنون در منطقه این اهداف میتواند باشد:
۱- اهداف دراز مدت.بدیهی است که امریکا تسلط بر مراکز انرژئ آسیائ میانه( در ترکمنستان - آذر بایجان ارمنستان وحتی منبع اورانیم قزا قستان و... ) و جلوکیری از احیا وتوسعه مجدد روسیه ,کنترول ومهار اقتصادئ چین، تسلط کامل ودر صورت امکان، نا بودی سلاح هسته ای پاکستان ،محاصره وکنترل ایران و باج گرفتن بیشتر از ممالک عربی در برابر ایران بعد از اشغال عراق ودیگر اهداف کوتاه مدت ودراز مدت را درسر میپروراند که عناصر مورد اعتمادوکارکشته ودیکتاتوروبی رحم مانند خلیل زاد وجلالی ومهره های دیگررامی خواهد در خدمت بگیرد تا در تطبیق اهدافش موفق باشدومیتوان گفت که بوش با اعمال سیاست خشن این اهداف را دنبال میکرد اما اوباما ممکن است تا حدودی صبورانه وآهسته گام بردارد اما هدف همان است که لابی صهیونیسم در کاخ سفید آنرا طرح مینمایند منتها مجری این سیاست زمانی بوش است وزمانی اوباما ودر آینده هم افرادی مشابه آنان.
۲- هد ف کوتا ه مدت: امریکا با عبور از کرزی که انسان بی کفایت بی اداره وفاقد صلاحیت فکری وعملی بوده میخواهد فردی را به عنوان رییس جمهور در افغانستان بگمارد که کاملا در اختیار اربابش سیاست های اورا به کرسی بنشاند تا هم منابع زیر زمینی وغنی کشور مارا به تاراج ببرد وصرف هزینه این جنگ نابرابر برای رسیدن به اهداف بلند مدت بنماید وهم از نظر فرهنگی جامعه مارا از عنعنات ملی ومذهبی شان بسوی تفکر غربی ومسیحیت پوشالی بکشاندو نسل آینده را با اسلام وتفکر آزادی خواهانه آن بد بین وحتی بیگانه بسازد ، همان گونه که تا حدودی به این هدف اخیر دست یازیده است( که این نیز بحث جداگانه ای را میطلبد) اما باید گفت که مهره هایی که در شطرنج انتخابات بکار برده میشوند متشکل از تیپ هایی هستند که بطور خلاصه آنها را در گروه های ذیل میتوان جاداد :
الف: مهره های سوخته : مانند افرادی چون1 حامد کرزی2 عبد الله عبدالله 3گل آقا شیر زی 4اشرف غنی احمد زی5 عبدالجبار ثابت البته این مهره ها به این دلیل سوخته به حساب می آیند که درین چند سال به گونه ای در حکومت دخیل بوده اند وکرسی های گوناگون را تجربه کرده اند امااز امتحان خدمت به کشور وجامعه ناکام بیرون آمده اند البته برای خود شان ممکن است کامیابی فراوان بدست آورده باشند اما دردی ازملت را نتوانسته مداوا نمایند .
ب:مهره های که در خدمت آمریکاوعما ل خارجی خواهند بود :چنانچه در لابلای این مقال ذکر ی ازآنان به میان آمدکه نیاز به تکرار مکررات نیست.
پ- مهره های اصیل وخدمت گذار که صداقت در گفتار وکردار آنان مشهود است کسانی مانند رمضان بشر دوست، بشیر بیژن، لطیف پدرام، عبدالحسیب آرین محمد سعید هاشمی وسایر کسانی که درد ملی مذهبی دارند واز ریاست وحکمرانی برای اشباع خصلت ریاست طلبی شان استفاده نمیکنند البته نامبردگان صد در صد نمیتوانند ایده آل برای این کرسی مهم باشند اما امید میرود مانند طالبان واسلافش نباشند که تشنه بخون ملت باشند یا مانند آن غرب زده هایی که وطن فروشانی بیش نیستند .با این وصف همه مادر انتظار یک منجی خواهیم ماند . به امیدآنروز .
زخم های ناسور سرزمین ما
(اشاره:این مطلب قبلا با عنوان دیگرنشر شده بود واکنون با عنوان جدید واصلاحات قابل توجه خدمت خواننده گان عرضه میشود .)
روشن است که انقلاب اسلامی افغانستان باهدف بر اندازی کمونیسم وجلوگیری از تجاوز ارتش سرخ آغاز گردید وخوشبختانه تا تحقق این هدف به خوبی پیش رفت . اما متاسفانه بعد از پیروزی بر ارتش متجاوز شوروی از مسیر اصلیش خارج گردید وافراد نه چندان متعهد که با اصول دموکراسی رایج در دنیا آگاهی نداشتند بر اریکه قدرت نشستند وبا سیاست های فاشیستی شان ملت مارا نیز بسوی تفکر فاشیزم وقوم گرایی سوق دادند که تا امروز این پدیده شوم ادامه دارد وکشور وملت مارا در سراشیب نابودی وسقوط کشانیده است .
با این مقدمه کوتاه میخواهم به این مسئله اشاره کوتاه بنمایم وانگیزه من از طرح این مبحث دغدغه فکری من راجع به این پدیده شوم است که همواره مرا میآزارد که چرا بعد از گذشت ۱۴ سال که از پیروزی انقلاب می گذرد{ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم؟؟}و دست های ما دراز تر از گذشته بسوی کشور های مرفه اروپایی و... بدنبال آن است که لقمه نانی را از آنان بقاپیم . به راستی چرا به این وضعیت گرفتار آمده ایم ؟؟
بانگاهی گذرا به تاریخ یک دهه قبل در میابیم که ریشه همه بدبختی ها ونابسامانی ها ی ما نشات گرفته ازعواملی است که ذیلاخدمت تان مرقوم میشود:
۱- تفکر پوچ ناسیونالیستی و خود خواهی رهبران فاسد :
متاسفانه سردمداران گروه های قومی حتی دولتمردان ما نیز با این تفکر نفس میکشند درآغاز تشکیل حکومت توسط مجاهدین افراد بی تجربه که مست باده پیروزی ظاهری وپوشا لی شان بودند با تصرف مراکز قبلی دوایر دولتی برای شان لانه های ساختندوعده ای تبهکاروفاقد مسئولیت را بدور خود جمع نموده وفرمان تاخت وتاز وتاراج ملت را صادر نمودند وبد بختانه اینکه با تفکر فاشیستی شان خواهان امتیاز بیشتر از دولت مرکزی بودند وبرای تحقق آرمان های پلید شان از حربه جنگ وخشونت و نظامی گری استفاده کردند با اینکه این ریسمان با دست هم قابل باز شدن بود ونیازی به دندان خشم وخشونت نبود اما اینان کار را بجایی رسانیدند که حکومت مرکزی {که هنوز پایه هایش سست ومتزلزل بود } را تا سرحد نابودی به پیش بردند وتشکیل شورای هماهنگی بعنوان یک نیروی اپوزیسیون نظامی "علیه دولت خود محور ربانی " اشتباهی بود که راه را برای یک نیروی به ظاهر مصلح که با شعار امنیت وارد صحنه شدند باز نمود !! پس میتوان گفت که زمینه ورود طالبان راهمین سر دمداران خود محور به اصطلاح جهادی ما بوجود آوردند ". آن یکی چوکی قدرت را محکم به خود چسپانیده بود وان دیگر ها مست ومغرور" خواستار نخست وزیری و وزارت های کلیدی آنهم با زبان تفنگ بودند که نتیجه این سیاست های نا بخردانه وصد البته احمقانه این شد که هم دولت وهم شورای به اصطلاح هم آهنگی در کام افراطیون طالب بلعیده شدند و طالبان چونان ویروس واگیر دار ملت مارا به سرطان تروریزم وتریاک وفلاکت های دیگر مبتلا نمودند که هنوز این ویروس خطر ناک از ملت مظلوم ما قربانی میگیرد .
۲-دخالت کشور های استعماری شرق وغرب در امور سیاسی نظامی کشور ما:
بدون تردید باید اذعان کرد که دخالت کشور های استعماری ودر راس آنها اتحاد جماهیر شوروی وآمریکا نقش کلیدی در بدبختی ها ونابسامانیهای ما داشته است شوروی سابق با اشغال نظامی کشور ما ونصب حکومت کمونیستی در این کشورباعث وبانی به وجود آمدن همه مصائبی است که بر کشور ما تحمیل شده است.وازان طرف دردوران بعد از پیروزی مجاهدین وکشمکش سردمدان گروه های جهادی بر سر کابینه وحکومت وجنگ های خانمان بر انداز قبیله ای دیدیم که امریکای جنایت بیشه گروه تروریستی طالبان را شبیه صهیونیزم بین الملی در افغانستان این قلب آسیا به وجود آوردتا آنان را به عنوان نماد اسلام بر رخ جهانیان بکشد وبدین وسیله از اسلام یک چهره وحشی وخشن در دنیا به نمایش بگذارد وبعد هم سناریوی انفجار برج دوقلوی نیویورک وساختمان پنتاگون را به نمایش گذاشت وبه این بهانه خواست در کشور ما حضور نظامی وفیزیکی اش را موجه بسازد وبا این شعار درصحنه سیاسی نظامی کشور حضوری طولانی مدتش را امضا نمود ه بی آنکه کوچکترین قدم در راستا ی نابود ی طالبان والقاعده بر دارد بلکه با مستندات فراوان میتوان ثابت کرد که طالبان را مخفیانه اکمال میکند و همان مقدار هزینه که به نیروهای دولتی آقای کرزی میدهد بیشتر از آن را به القاعده وتروریستان طالب هزینه میکند ودر این تضاد سیاسی این مردم بدبخت وفلک زده افغانستان است که بربد بختی شان افزوده میشود عده ای بنام طالب وعده ای بنام اردوی ملی وعده ای هم بنام افراد ملکی قربا نی این سیاست شوم دشمنان قسم خورده ملت افغانستان میشوند بی انکه بدانند چرا قربانی میشوند؟!!! واین عامل یگانه عاملی است که مارا سالیان دراز از توسعه ورفاه وحتی از یک زندگی نورمال امروزی محروم ساخته و در باطلاق فقر ومحرومیت اجتماعی نگهداشته است.
۳-استبداد قومی سران حکومت علیرغم شعار دموکراسی میان تهی
:در شرایط کنونی نیزبا تاسف فراوان تاریخ تکرار میشود وحکومت به ظاهر دموکراسی کرزی اینبار مخفیا نه وبا خیمه شب بازی مخصوص به خودش سیاست قوم گرایی وناسیونالیستی را به پیش گرفته به خیال اینکه دیگران نمیفهمند اما به راحتی میتوان فهمید که اگر کاسه ای زیرنیم کاسه نباشد کوچی های دیروز نمیتوانند در سایه حکومت رسمی سلاح بدوش بر جان ومال وحریم خصوصی مردم هجوم ببرند واین دلیل خوبی است که این حکومت علیرغم دموکراسی شعاری با تفکر ناسیونالیستی نفس میکشد" واز طرفی" طالبان که به ظاهر نیروی متخاصم دولت محسوب میشود به تروروجنایت های ضد بشری در جای جای این مملکت ادامه داده اما نیروی نظامی اروپا وامریکا ودیگر کشور های دنیا قادر به نابودی این گروه خطرناک نیست؟؟؟!! چرا؟...وجوایش را باید از استعمار بین المللی پرسید که میخواهند از این آب گل آلود ماهی مراد بگیرند !!! یا به عبارت دیگر: اختلاف بیانداز وحکومت کن ..وتوخود حدیث مفصل بخوان ....
همان گونه که گفته آمد تفکر ناسیونالیستی بر جامعه روشن فکری ما نیزتسری داده شده و افراد به ظاهر روشن فکربا قلم های ادبی شان این تفکر را در رسانه ها ترویج میکنند و داد از هویت قومی ونماد های آن میزنند " البته نباید فراموش کرد که پدیده قومیت یک واقعیت موجود در همه جوامع بشری میبا شد که انکار نا پذیر است اما انگشت گذاشتن روی مسایل حساسیت زا که از این پدیده ناشی میشود عواقب شومی را به دنبال دارد
چنانچه امروز ما این بار سنگین را بدوش می کشیم بی آنکه منفعتی بر آن مترتب باشد . البته خوانندگان این سطور خود واقفند که چه بسا افراد خوش سلیقه نیز به این درد مبتلا شده اند وهزینه های مادی ومعنوی شان را صرف پرداختن به این پدیده شوم مینمایند در اخیر این نکته قابل یاد آوری است که تا هویت قومی را تبدیل به هویت ملی نکنیم وهویت مان را در قالب افغانیت تعریف نکنیم از تحقق دموکراسی در سطوح کلان کشور{ملت ودولت} خبری نخواهد بود بهوش باشیم . با ارزوی تحقق عدالت اجتماعی و دموکراسی در کشور زخم خورده ما افغانستان این نوشته را به پایان می برم.بدرود .....
شبانه بر دل شیدایی ام گذر کردی
وبا طلوع خودت شام من سحر کردی
بسان ماه؛ درخشان وپر فروغ وخموش
زمشرق دل من تا فلق سفر کردی
به رغم آنهمه ابروفضای طوفانی
مرا به شهر دلت بردی و خطر کردی
دوباره می شود آیا بسان آن شب دوش
شبی که آیینه را با خودت خبر کردی
دوباره پا بگذاری به کوچه باغ دلم؟
به کوچه ای که به باران عشق تر کردی
|
با سلام بر همه آنانیکه دلی به تازگی نوروز دارند . راستی دیروز اوج جشن نوروزرا در مزار شریف( بلخ باستان) این مهد تمدن باستانی وزاد گاه پدر اندیشه عاشقانه مولانای بزرگ شاهد بودیم وسه کشور فارسی زبان (افغانستان وایران وتاجکستان)با قطع نظر از مرز های جغرافیایی امروزی این پدیده زیبای طبیعت را به شادی نشستند. آری نوروز متعلق به همه کسانی است که تمدن کهن شرقی را میراث داری میکنند . |
فریادی در سکوت
نگاهی مختصر در باره شاعران مالستان
شعر و شاعری در کشور ما پیشینه زیادی دارد در این میان سهم ولایات دور دست بسی اندک است اماچند ولایت که در زمینه های مختلف فرهنگی هنری سهم بسزای داشته شاعران وادیبان بلند آوازه ومعروف را خود پرورش داده است مانند: بلخ وغزنی وهرات وکابل که هرکدام ازین نواحی ازقدمت تاریخی برخوردار بوده ونقش عمده در ایجاد فرهنگ وتمدن بشری داشته اند. ما در این مقال در پی آنیم که در خصوص شعراشاره گذرا داشته باشیم وراجع به مقوله های دیگردر جایش باید بحث صورت بگیرد .
در کل ،کشور ماسهم بزرگی در پیدایش شعرفارسی دری داشته وبانگاه اندک وگذرا به تاریخ،ادعای کسانی که خود راوارث بلا منازع زبان فارسی میدانند رنگ میبازد وحال بماند که سنایی غزنوی وناصرخسرو قبادیانی بلخی ومولوی بزرگ که زاده بلخ باستان است وبه مولوی بلخی معروف است وارتباطی باجغرافیای مدعیان امروزی نداردوسایر اندیشمندان علمی وادبی که ازاسم شان پیداست همواره درمطبوعات شنیداری ودیداری همسایه بعنوان شاعران ایرانی معرفی میشوند که این رشته سر دراز دارد ومتولیان فرهنگی سه کشور عمدتا فارسی زبان یعنی (ایران وافغانستان و تاجیکستان) بایداین کشمکش فرهنگی رابادرنظر داشت واقعیت های تاریخی وجغرافیایی حل نمایند تا در حق رودکی هاو بوعلی سیناهاوفارابی هاو.. اینهمه ادعاهای گوناگون صورت نگیرد وهر کدام از این چهره های تابناک در جای خود شان قرار گیرند .
واما راجع به غزنی که یکی از مراکز مهم تمدن شرق به حساب میاید باید گفت که همان گونه که سنای رادرخود پرورش داده در دوران معاصرنیز شاعران زیادی را در پهند شت شعروادب تقدیم جامعه بزرگ زبان فارسی نموده است ومالستان که یکی ازشهرستان های این ولایت است درین اواخر که فضایی برایتنفس پدید آمده ولو در خارج ازکشور ،شاعران وادیبانی را میتوان به این محدوده کوچک جغرافیایی نسبتداد اما این نکته هم از نظر دور نماند که عده ای از آنان این وادی رافراموش کردند و اکنون در کوچه های دیگر سرگردانند گر چند دراویل سالهای هفتاد خورشیدی خوش درخشیدند اما دولت مستعجل بودند .اینک به معرفی این شاعران همراه با تحلیل کوتاه در باره اشعار شان میپردازیم:

قلمهابايد همواره اين دغدغه راداشته باشد كه بگونه اي ارزشها را به انعكاس بسپارد
ولو آن ارزشها از هر پديده يا مقوله اي باشد .يا اگر ناهنجاري اي در جامعه بوجود
بيايدبايد آنرا فرياد كندونگذارد در سايه بي تفاوتي ها ستم هاي اجتماعي تكرارشود .
امروز تهاجم فرهنگي که غرب وناتو در افغانستان به راه انداخته ازپديده هاي است كه
سكوت برابر اين پديده در شان يك افغاني آزاد انديش نميباشد واين امر صاحب اين قلم
رابرآن داشت كه ازين طريق فريادي سر دهد ولوجزگوش هاي اندكي براي شنيدن نيابد !!!
به سفارش دوست گرامی سید یعقوب عارفی
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود
نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود
مدینه نه که حتی مکه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود
فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود
اگر در کربلا توفان نمی شد کس نمی فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود
نوشته اي از يك جوان ايراني :
{این نوشته در جواب کسانی است از انحصار گرایی در مورد فرهنگ مشترک دم میزنند وفکر میکنند زبان وفرهنگ فقط منحصرا به آنها تعلق دارد وچون بسیار واقعبینانه نگاشته شده است دریغم آمد خواننده گان از آن بی نصیب بماندواینهم نوشته ای از دوست ایرانی ما . }مدیر وبلاگ
پس بگذارید یک دلیل دیگر برایتان بیاورم ابن سینا و مولوی و رودکی و ... برای این ایرانی هستند که کارشان در ایران امروز تاثیر داشته و زبان حاضر فارسی دری ( که در افغانستان دری است و در ایران فارسی و پارسی هم نیست... چون کلی کلمه عربی دارد.. خوشمان بیاید یا نه... در کل ایران افغانستان و تاجیکستان و حتی آذربایجان شوری آنزمان!!! همینقدر کلمه عربی با فارسی مخلوط بوده تقریبا، و باقی هم مانده ) فارسی ، حاصل کار ایشان است.. در واقع تمدن فعلی ایران (مستقل از امپراطوریهای ماقبل اسلام، که خب در جای خودش مهم بوده) حاصل کار آنهاست.. و ایران امروز وامدار آنهاست....پس مسئله در درجه اول افتخار نیست، مسئله احترام و حق شناسی است و برای همین است که آنها را از خود می داند... و به عبارت دیگر مال خود می داند....چطور می توانیم ما بوجودآورندگان تمدن خود را غیر از خود بدانیم؟؟ اما دونکته را خوب توجه کن اول اینکه مسئله این نیست که افغانستان جزئی از ایران بوده یا بالعکس بلکه مسئله اینست که اینها و بسیاری از سرزمینهای دیگر بهم پبوسته بوده... و دوم اینکه هیچکس نمی تواند ادعا کند که هزارسال قبل یک فرهنگ مشترک وجود نداشته ( و نه یک دولت مشترک) با کدام عقل و منطق ( البته غیر از مرزهای جغرافیایی فعلی) می توان ادعا کرد که مولوی. رودکی، فردوسی، سعدی و نظامی گنجوی ( زاده آذربایجان شوروی!!) به یک فرهنگ، زبان و حتی نژاد، و در نهایت یک سرزمین تعلق نداشته اند؟ مسئله اصلا افتخار نیست... بک میراث مشترک وجود دارد.. و خیلی احمقانه است که ما بیاییم و بگوییم نه زبان فارسی دری فقط همین افرادی است که اینجا بدنیا آمده اند و دیگران البته خارجیند....(چه در ایران، افغانستان، تاجیکستان...) بهرحال این یک فرهنگ است... اسمش را هرچه می خواهی بگذار.. فردوسی ( البته بعد از اسلام و در قرنهای طلایی خراسان بزرگ و روزگار ابن سینا) آنرا ایران خوانده... حالا تو اسم دیگری بگذار... الان به آن ایران زمین هم می گویند... تو آنرا افعانستان زمین بخوان... افغانستان امروز جزئی از آن ایران بوده، ایران امروز هم جزئی از همان بوده.... حالا اسمش مانده برای ایران امروز... ولی مثل همین است که بگویی فارسی دری، فارسیش آمده ایران و دریش رفته افغانستان .. اینها فقط یک اسمند... ایران امروز و ایران آنروز تشابه اسمی دارند....می فهمی این یعنی چی؟ خیلی معنا دارد.. یعنی ممکن بود اسم افغانستان می شد ایران .... ( همانطور که الان آریانا دارد... مگر ایران چه معنی دارد در لغت؟) و اسم ایران می شد مثلا پارس و زبان افغانستان می شد فارسی و همانزبان در ایران می شد دری... اینها همه اش نامهایی از آنروزگار است....و ما طوری به این کلمات مشترک چسبیده ایم که انگار فقط ارث پدری خودمان است! بهرحال ما از آن بوجود آمده ایم.... من و تو .... خوشمان بیاید یا ازش متنفر باشیم... یکی هستیم (حداقل بودیم) ...متاسفم راه دیگری نیست.. مگر گذشته مان را انکار کنیم... البته می توانیم بهم فحش بدهیم... و همدیگر را دزد اصل و نسب بخوانیم!! اما این واقعاٌ نمک ناشناسی و نشانه بی اصل نسبی است... نسبت به نیاکانمان.... و شرم آور است، چه برای ایرانیان فعلی و چه برای افغانیان امروز.... منظورم به همه مان است
اي فروغ نام سبز تو تمامت بهار
تو شر شر آبشار را می مانی
موسیقی چشمه سار را می مانی
وقتی که طلوع می کند واژه عشق
توماه ده وچهار را می مانی
۲
ای سبز ترین ترانه در فصل بهار
ای باغ دلت زعطر رویش سرشار
این لحظه هوای دیدنت بر دل من
تکثیر شکوفه ایست همرنگ انار
آرامش طوفاني
چه زيبا مي سراید چشمهایت چشمهايم را
ومي پیچی میان سینه شعر آشنايم را
ميان اشكها گم میشود اینکِ غزلهايم
بيا و از ميان موج پيدا كن صدايم را
به فصل سرد و پاييزي ترين شبهاي شيدايي
بروي دشت برفي جستجوكن رد پايم را
نميداني كه اينك در ميان دخمه اي تاريك
تماشا ميكنم اسطوره هاوقصه هايم را
نميداني چه بيرنگ است بي تو لحظه ها اما
يقين دارم كه روزي رنگ مي بخشي نوايم را
نگاه خسته ات سرشار از عطر شقايق بود
ولي آرامش طوفاني ات مي بست پايم را
قصه تنهایی پامیر
يك شب تاريك
يك شب عريان
يك شب اندوه بار وسرد
قله پامير سرد وخونين بود
باد سردي ميوزيد آنجا
لرزه بر اندام ترد شاخه ها افتاده بود آنشب
لشكر شب چون كلاغان سيه
آواز شومي داشت
ناگهان از پشت تاريكي
يكنفر فانوس در دستش
شعله هاي روشن اميد ازدو دستانش جهيدن داشت
: گفت من از ابتداي شب
تاكنون فانوس را با قطره هاي ناب
روشني دادم "
هيچ ميداني كه ديگر لحظه تنهايي " بابا
لحظه هاي سردي پامير
با طلوع آفتاب روشن اميد
رو به پايان است ؟
آه اما نه
آه ديگر بار( بابا) را !!
با دل دريايي ونابش
باتن مجروح
غرق خون ميبينم وبا خويش ميگويم
كاش اينك آن يل خيبر گشا ميبود
تا ميان دشت هاي خشك واحساس خموش ما
برگ سبز زندگي ميكاشت
يا همان موعود
با صلاح عدل وصلح و آشتي
آري
با سلاح عشق مي آمد .....
لاله وباران
باواژهاي بي صدا چشم انتظار بارش باران
در كوچه سرد غريبي مانده اي با خيل از ياران
درد ترا حتي پرستو هاي عاشق هم نمي فهمند
با اينهمه طوفان نشستي راست قامت چون سپيداران
هرچند بازوي بلند ت در فراسوي زمان خم شد
اما دو چشمانت تبسم مي دهد بر چشم بيما ران
گويا ز شهر آرزو ها آمدي با يك سبد اميد
بر من ببار اي ابر،اي تنها نويد لاله و باران
من هم همانند تو در انبوه سرد غربتم امشب
غرق سكوت لحظه هايم تا شوم همرنگ عياران
ادبیات مقاومت
پيش در آمد :
وقتي در انترنت دنبال مطالب بكر وتازه كه چنگي بدل بزند مي گشتم با مقاله اي ازهادي ميران در كابل پرس بر خوردم " مقاله زير عنوان (قرار داد ادبي يا ادبيات قرار داد ي) بود كه مفصلابه وضعيت شعر وداستان با ديد انتقادي نگاه نموده و بركليشه اي بودن ادبيات معاصرتاكيد شده است كه من به اين موضوع كاري ندارم . اما مطلبي كه در لابلاي اين بحث مطرح شده پيرامون ادبيات مقاومت بود كه بنده نتوانستم بر اين نظريه مهر تاييد بزنم ودر برابر آن بي تفاوت باشم بلكه بعنوان كسي كه از دهه هفتاد شمسي به اين طرف با اين ادبيات محشور بوده ام حد اقل در سطح يك خواننده جدي وگاهي هم سروده هاي داشته ام با جديت ميتوانم بگويم كه ادبيات مقاومت مخصوصا شعر مقاومت افغانستان چه در داخل وچه در مهاجرت يك ژانر ادبي موفقي راتشكيل داده ودر تاريخ ادبيات كشور ما ماندگار خواهد بود با اين وصف كه در فرداي مقاومت از انجاييكه نتيجه مثبتي از اين مقاومت نگرفتيم ( كه آنهم زاييده عوامل متعددي چون :۱ خود خواهي وناپختگي رهبران ۲ دخالت هاي همسايگان وقدرتهاي مرموز استعماري و..بود .) اما نميتوان از بر جستگي ها وپيام هاي آزادي خواهانه آن چشم پوشي كرد و بكلي آنرا مردود دانست ودر اين ميا ن برا ي اينكه مطلب به درازا نكشد به دونمونه شعر از سروده های مقاومت شما را میهمان میکنم وقضاوت را میگذارم بعهده شما
اولی از زنده یاد قهار عاصی
بباغ می برمت
بباغ آزادی
بباغ سبز و پر آوازه ی هميشه بهار
اگر كه قافله ی عشق
شهيد ابريشم
ز شر نكبت چاقو كشان بخير گذشت
اگر بهار رسيد
بباغ ميبرمت
بباغهای "سلام و عليك"بباغ "مانده نباشی "
بباغ بنفش آسودن
اگر كه آه و دعايی بنام نيلوفر
ازين خرابه ی فرياد و اشك
ريشه گرفت
وغزلی که به نوعی مقاومت امروزی است از سید روح الله رضوی راحل
قصه های که هرگزنگفته بودم..
تنهانشسته بودوزطوفان هراس داشت
ازسیل نه زنم نم باران هراس داشت
تنها نشسته بودودوچشمش به آسمان
انگارازهرانچه که انسان هراس داشت
اندوهگین زغربت سرددرختها
ازهای وهوی بادزمستان هراس داشت
مانندگله درشب تاریک کوهسار
ازگرگ نه زهی هی چوپان هراس داشت
تنها کنارآینه درخواب رفته بود
امازدست آینه دزدان هراس داشت
برخاست دلشکسته ومبهوت بود واز
تعبیرخوابهای پریشان هراس داشت
اوباتمام دربدری خوگرفته بود
اینبارهم زداشتن نان هراس داشت
پنجره عاشقی
اين روز هاكه سرد وزمستاني ام بیا
در فصل برگ ريز پريشاني ام بيا
با من كنار پنجره عاشقي بمان
باني لبك به بزم نيستاني ام بيا
تاريك مانده ام به فراسوي لحظه ها
اي آفتاب روشن پنهاني ام بيا
در دام خلسه هاي فراق تو مانده ام
اي جبرئيل لحظه هاي حيراني ام بيا
بر باد داده ام دل ودين را براي تو
ظالم کنار این دل طوفانی ام بیا
بهانه
چه بیصدا نشسته ای بدشت بیم وآرزو
بیا و لحظه ای زرا ز بیصدایی ات بگو
بگو چگونه دود میشود تمام بودنت
میان آتشی که شعله میکشدزرو برو
بگو چگونه بی سرود بی ترانه بی غزل
به جویبار اشک وآه وغصه میکنی وضو
بهانه ای برای این غزل که پیشکش کنم
برای این دلم بیا د اشک چشمهای تو
بیا د روز های سبز و پر شکوه عاشقی
بیا د لحظه های جاودانه در کنار جو
اصفهان پاییز ۸۶
اندوه دل
تنهايي ام را با تو خلوت ميكنم هرشب
اندوه دل را با تو قسمت ميكنم هر شب
جاري شدي در پهندشت آرزو هايم
نام بلندت را عبادت ميكنم هرشب
در آرزوي لحظه سبز وصال ايدوست
بي تو ولي حس حقارت مي كنم هر شب
اي خوب من بااين همه غمهاي بي پايان
با ياد چشما ن تو عادت ميكنم هر شب
با خاطراتت آيه هاي بيقراري را
مستانه مستانه تلاوت ميكنم هرشب
خاطرات
ا ي درحصار غريبي تاچند دلگير وخسته
تنها و خاموش وبيرنگ با بالهاي شكسته
ازآَشيان بلندت ديگر نشاني نمانده است
جز خاطرات غم آلود بر شاخسار شكسته
تاكي غريبا نه اينجا آهنگ غم مينوازی
با چشم ها ي مشوش با قلب ازهم گسسته
پرواز پرواز پرواز تا بي كران هاي آبي
آنجاكه مرغان عاشق با بال رنگين نشسته
ايدل شكيباترين باش چون عشق زيبا ترين باش
از نا اميدي رها شو تا چند دلگير و خسته
بهار ۸۵
چراغ هدايت
اي نام سرخ تو مارا آويزه شعر ومستي
باخونت ازدست ياران زنجير ظلمت گسستي
درلحظه هاي طلوعت پروانه ها غرق گل شد
آنگه به نور وجودت تنديس باطل شكستي
آنك غريقان اين موج درانتظار نجاتند
هان اي چراغ هدايت اي كشتي رود هستي
باران اشكم برايت همواره بر صفحه دل
باريد وباريد باريد تا آنكه بر دل نشستني
تصوير تنهايي ات را بر چشم اصغر نديدند
وقتي كه بار سفر را با اكبر خويش بستي
با نيزه مانوس گشتي با آن سر سربلندت
شعربلند خدا را خواندي به آهنگ هستي
خاطره
مبهوت لحظه هاي صميمانه مثل من
ماندي به كوچه هاي غريبا نه مثل من
غمگين بدشت خاطره ها پرسه ميزني
دلتنگ وسر به زير وعجولانه مثل من
يادش بخير آنشب رويايي وقشنگ
آنشب كه بود چشم تو ديوانه مثل من
وقتي كنار آيينه تكثير مي شدي
لبخند مي زدي خوش و مستانه مثل من
آنروز ها گذشت چه آرام وبي صدا
ماندي بدام قصه وافسانه مثل من...
قسم به غربت عاشق بهار می آید
وفصل چیدن سیب وانار می آید
دوباره می شکفد یاس وسوسن این باغ
وباز نغمه وبانگ هزار می آید
اگرچه منتظر یار غا ئبیم ولی
مسافر سفر قندهار می آید
دوباره کوچه ما میشود چراغانی
و آن غریبه پس از انتظار می آید
نسیم عشق صمیمانه می وزد امشب
شمیم سبز و دل انگیز یار می آید
بیاد احمد ظاهر فقید
مطلبی از بر گرفته از سایت بی بی سی:
با دریغ ودرد از اینکه احمد ظاهری دیگر در فضای خفقان زده موسیقی ما پدید نیامده ونعره هایی که هیچ شباهتی به موسیقی ندارد در خورد تشنه گان هنر داده میشود بی آنکه از هنر نشانه ای داشته باشند !! به راستی این جوانک های آدم نماکه در ظاهر تغییر جنسیت داده اند میتوانند از هنر مندانی چون احمد ظاهر واستاد خیال و... میراث داری کنند ؟ مدیر وبلاگ .
زندگی
ای شعر ای ترنم زیبای زندگی
بامن بمان کنار افق های زندگی
در این هوای منجمد وبی ستارگی
پرواز کن بیا به تماشای زندگی
دیری است سر به زیر و غریبانه مانده ام
بیتو کنار این شب یلدای زندگی
آنروز های سبز وتماشایی بهار
یکباره رفت در پی سودای زندگی
با کوله بار از غم غربت نشسته ام
چشم انتظار فرصت والای زندگی
امشب هوای وصل تو در من شکفته است
ای آخرین ترانه ئ شیوای زندگی
-
|
|