این غزل را تقدیم میکنم به باز ماندگان قربانیان خشم وخشونت در کویته پاکستان آنانکه با یک دنیا حسرت، غروب غمبار ستارگان زندگی شان رابه نظاره نشسته اند!! : پدران ومادران وبرادران وخواهرانیکه گلهای عطر آگین زندگی شان را پرپر شده احساس کردند!! امااسفبارتر ازآن اینکه دنیای بیرحم امروزی در برابر این تراژدی غم انگیز سکوت را بیشه خود نموده است!!
شب وسکوت وسیاهی و..
!

چه بی ستاره وخاموش مانده در پاییز
دلی که بود زعطر شکوفه ها لبریز
کنون به حسرت آن لحظه های شیدایی
بیاد نغمه آن مرغکان شور انگیز
بیاد لحظه ی پرواز آن سبکبالی
که پر کشید ورها شد زدام جنگ وستیز
نشسته بی غزل وبی ترانه ومبهوت
کنار دخمه تنهایی اش ملال انگیز
بهار هم نشود مایه ی رها شدنش
زداغ رفتن نسرین ونرگس وچنگیز
شب وسکوت و سیاهی ووحشت وکابوس
هجوم می برد انگار بر دلش یکریز
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....