یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹ - ۸ ب.ظ - سیدعبدالله رضوی -
شب وسکوت وسیاهی و.....
>>>>>>>
چه بی ستاره وخاموش مانده در پاییز
دلی که بود زعطر شکوفه ها لبریز
نشسته بی غزل و بی ترانه و مبهوت
کنار دخمه تنهایی اش ملال انگیز
کنون به حسرت آن لحظه های شیدایی
بیاد نغمه ی آن مرغکان شور انگیز
بیاد لحظه ی پرواز آن سبک بالان
که پر کشید و رها شد زدام جنگ وستیز
خموش وبی رمق وغرق غصه و اندوه
زداغ رفتن نسرین و نرگس و چنگیز
شب و سکوت و سیاهی و وحشت و کابوس
هجوم می برد این غصه بر دلش یکریز
17-8-99
اصفهان
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....