
آقای خلیلی! تا هنوز جای پای برهنهی خواهران خردسال سرزمین من در دشتهای سوزان زاهدان باقی است. ما در هر گورستان دنیا، عزیزی را دفن کردیم و در هر اقیانوس و دریاچه عزیزی را گم. من درد ملتی را در درونم زنده نگهداشتم که در اردوگاههای فاشیستی «تل سیاه» و «سنگ سفید» جهنم آخرت را در دنیا تجربه کردند.
آقای خلیلی! من در دانشگاه کابل دختری را دیدهام که چشمانش را اشک گرفته بود و میشرمید صحبت کند. سرانجام به من گفت: بشرمل امتحان رسید، ولی من پول چپتر (جزوه درسی) ندارم. وقتی از خانه به کابل آمدم کرایه موترم را پدرم با صد بدبختی از کسی قرض گرفت.
آقای خلیلی! تو تاج امپراتوریات را در بامیان مفت به دست آوردی، اما همچنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.
آقای خلیلی! من در غزنی مهاجرانی را دیدم که از ایران برگشته بودند، بعد از مدتها بیکاری نان خشک خریده و در آب تر کرده با فرزندانشان میخوردند. من در دانشگاه کابل دانشجویانی را دیدم که در امتحان چهارونیم ماهه به خانه رفته نتوانستند؛ چون کرایه موتر نداشتند. من دانشجویی را دیدم که دو هفته درد کشید و پنجصد افغانی نداشت تا داکتر برود. من در «هزارستان» خانمی را دیدم که از خونریزی زایمان جان داد، اما خانوادهاش پول یک بار به داکتر بردنش را نداشتند. من در کابل پسران و دخترانی را میشناسم که برای آمادگی کانکور به کابل آمدهاند، ولی روزها گرسنه ماندهاند، حتا گاهی پول یک نان خشک را نداشتند.
آقای خلیلی! من زنان شهدایی را میشناسم که با پول لباسشویی یتیمانشان را بزرگ میکنند. تو بهجز کرسی لوکس، خانه مجلل و دفتر و بارگاه مجللات جای دیگر این سرزمین را ندیدهای، اما من هر روز در لب سرک صدها خواهر و برادرم را میبینم که گدایی میکنند. من هزاران جوان روشنفکر و تحصیلکرده را میبینم که از گرسنگی و بیکاری رنج میبرند، اما تو قومندانهای بیسوادت را به جای آنان در ادارهها جابهجا کردهای. با اینکه تو به نمایندگی همین گرسنهها، گداها و بیکاران به کرسی معاونت تکیه زدهای، اما هیچ دردشان را درمان و هیچ زخمشان را مرهم نکردهای.
دوستان منصفانه قضاوت کنید! در چنین شرایط من و امثال من سکوت کنیم یا چون اطرافیان آقای خلیلی به مدح و تملقش بپردازیم یا اینکه از درد مردم غریبمان فریاد بکشیم که آقای خلیلی! مردم رنج میکشند، اما شما گنج میکشید!
آقای خلیلی! تو تاج امپراتوریات را در بامیان مفت به دست آوردی، اما همچنان مفت از دست دادی! برای مردم ما چه سخت به دست آمده بود، اما تو چه آسان باختی!؟ چون تو به فکر دزدی بودی نه مقاومت! مزاری برای روزهای چون بامیان رنج کشید، اما تو آن را تبدیل به گنج کردی.
وقتی طالبان به دره شکاری رسیدند تو طرح کشتن اطرافیانت را صادر میکردی که به خاطر زردار و زورمند شدن با هم مشکل پیدا کرده بودید. موترهای نظامی طالبان مدت نیم ساعت از دره شکاری به مرکز بامیان رسیدند با اینکه در وقت عادی کسی این مسیر را در این مدت پیموده نمیتواند؛ چون تو و همراهانت بیست گلوله هم در مقابل آنان شلیک نکردید. این در حالی بود که مردم هزارهجات فرزندان و پارههای تنشان را در رکاب تو فرستاده بودند تا از جان و مال، شرف و حیثیت و ناموسشان دفاع کنی و خودشان به خاطر تحریم طالبان از گرسنگی علف میخوردند.
آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینههای قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه میجنگیدند، اما در بامیان با تو و در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند میزدید. بلی! وقتی رهبر تاراجگر باشد، باید عسکر هم تاراج کند. تو بامیان را مفت باختی، اما با شهرکت از شهر کابل سر برآوردی. جای را که به گفته رمضان بشردوست، مزاری به خانوادههای شهدا، بیوهزنان و یتیمان داده بود. تو قصرهای ساختی که به «کاخ سبز دمشق» و «دارالخلافهی هزار و یک شب بغداد» میماند. دفترهای حزبی باز کردی که به دربار شاهان ساسانی ایران و امپراتوران روم قدیم شبیه بود.
آقای خلیلی! تو در بامیان به جای سنگرهای طالبان سینههای قومندان شفیع و قومندان سرور را هدف قرار داده و سوراخ سوراخ کردی. تو سپاهی را به ارث بردی که در غرب کابل در کنار مزاری عاشقانه میجنگیدند، اما در بامیان با تو و در کنار تو همه «وندی» شدند و همه وند میزدید. بلی! وقتی رهبر تاراجگر باشد، باید عسکر هم تاراج کند.
آقای خلیلی! مردم بهسود تکهتکه شدند، اما تو نظاره کردی. فرزندان همتبارت دوصد ساعت در نزدیک خانهات گرسنه ماندند، آن هم نه چون تو به خاطر زور یا زر؛ بل بهخاطر یک رنج تاریخی که از عبدالرحمان به میراث مانده بود. تمام دنیا تکان خوردند، اما تو همچنان در کرسی معاونت خواب بودی. از چهار گوشه دنیا مردم به خاطر دفاع از آنان دست به اعتصاب و تحصن زدند، اما تو حتا یک بار هم آنان را از نزدیک ندیدی. آقای خلیلی! اگر کسی دیگر جای تو میبود، شرافتمندانه استعفا میداد، نه این که رذالتمندانه سکوت!
ما درد دیدهایم و رنج کشیدهایم، اما آقای خلیلی تو و دوستان متملقات هرگز آن را ندید و احساس نکردید. ما چون خالق و شیرین قربانی دادهایم، اما تو و دوستانت خوردید و به یغما بردید و با جابهجایی متملقان حزبیتان در دستگاه دولت، لیاقت و شایستگی را قربانی بند و بافتهای حزبیتان کردید. در شوراهای ولایتی و شورای ملی به جای خوبان و دلسوزان و فهمیدگان کشور، عاشقان و قومندانان خلیلی راه پیدا کردند. در اطرافش به جای متخصص، متلمق جمع شده و به جای نخبگان ملت، محبان خودش را جا داده است.
آقای خلیلی! من خاطرات تلخ خواهران و عزیزان سرزمینم را با قطرههای اشکم برایت روایت میکنم، اما تو هیچ وقت مشکلات آنان را ندیدی و رنجهایشان را احساس نکردی.
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....