گذر ازکوچـــــــــــه مولانا(قسمت 1)

روزی با دلتنگی به مثنوی روی آوردم (البته دلیل دلتنگی های ما کم هم نیست بقول داوود سرخوش که سالها پیش خوانده بود: نه قولی نه قراری نه پارک زر نگاری نه باغ وکوچه باغی نه میلی نه دماغی ... )اما مولانا هم سرنوشت غم انگیزی داشته وحرف دل مارا بخوبی بیان کرده است در سالهای پیش چند صد سال قبل، ونی نامه اش گواه بر این مدعا است اما آنچه دلم رادر این آشفته بازار دلتنگی کمی خنکای روح انگیز داد داستان :«حکایت عاشق شدن پادشاه برکنیزک وبیمار شدن کنیزک وتدبیر درصحت او»بود مدتی با خواندن ابیات این داستان وجد شاعرانه را در سراسر وجودم به تماشا نشستم مخصوصا حالت پاد شاه را در شیدایی اش برای کنیزک در ذهنم مرور نمودم :حکایت ازاین قرار بوده که پادشاه وقتی به شکار رفته بود بجای اینکه صیدی بدست آورد دلش در دام عشق کنیزکی صید شد وبدام افتاد. مولانا در آغاز میگوید حکایت عاشق شدن پاد شاه حکایت دل ماست :
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حـــال ماست آن
تا آنجا که میگوید:
یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک جــان شاه
مرغ جانش در قفس چون می طپید
داد مال وآن کنیزک را خـــــــــــرید
چون خرید او را وبر خوردار شد
آن کنیزک از قضا بـــــــــیمار شد
بیماری کنیزک حدیث اخلاق گرایانه مولاناست واو حکایت را به گونه زیبا ضمن یک مثال ادامه میدهد ومیگوید:
آن یکی خرداشت پــالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر رادرربود
دریغم می آید ادامه ابیات را ذکر نکنم ابیاتی که با حلاوت گفتار مولانا آدم را به وجد میاورد مخصوصا خطاب پاد شاه به طبیبانی که برای معالجه کنیزک جمع شده بودند. البته با زبان شاعرانه مولانای بلخ!!! اوبه طبیبان اینگونه خطاب کرد :
جان من سهل است، جان جانم اوست
درد مند وخــــسته ام درمــانم اوســـت
هرکه درمـــــــان کرد مـــــر، جان مرا
بــــــــــرد گــــــنج ودَر ومرجان مـــــرا
طبیبان هرچند کوشش به خرج دادند وعلم طبا بت شان را بکار بستند افاقه نکرد :
هرچه کـــــــــــردند از علاج وازدوا
گــــــشت رنج افزون وحاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شاه از اشک خون چون جوی شد
شــــــــه چو عجز آن طبیبان ر ا بدید
پابرهنــــــــه جانـــــــــب مسجد ودوید
ادامــــــــــــــــــه دارد
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....