قسمت 2
در قسمت پیشین گفته آمد که پاد شاه چون ازعلاج کنیزک مایوس شد با پای برهنه به مسجد رفت وبه طبیب واقعی پناه برد واین کار بیانگر این است که در هر پدیده لا علاج باید به نیروی ماورایی متکی شد واز طبیبان دنیا کاری ساخته نیست. ونتیجه مطلوب هم با پناه بردن به طبیب واقعی بدست خواهد آمد چنانچه دنباله داستان را مولوی خوش کلام اینگونه دنبال میکند .
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده گاه ازاشک شه، پرآب شد
چون به خویـــش آمد غرقاب فنا
خوش زبان بگشود در مدح وثنا
کای کـمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تومیدانی نهان
حـــال ما واین طبیبان ســر بسر
پیش لطـف عام تو باشد هـــــدر
مخلص کلام اینکه پاد شاه در مواجهه با معبود که طبیب واقعی وعلاج درد های درماندگان است لب به نجوا گشود وگفت که آفریدگارا ما راه گم کردیم و..وهمین گونه در خلوت با معبود به خواب رفت ودر رویا، پیری به او بشارت داد که ای پاد شاه حاجتت رواشد وفردا غریبی اندر آید وچون اورا بدیدی علاج کنیزک را از او جویا شو که او طبیبی است که از جانب ما فرستاده شده!!
وبقیه ماجرا را خوب است با بیان ساحرانه مولانه به تماشا بنشینیم چنانچه فرموده است:
گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گرغریبـــــــی آیدت فردا زماســت
چونکه آید او حکیــــم حاذق اســـت
صادقش دان کو امین وصادق است
فردا که پاد شاه بیدار شد ومنتظر آمدن آن طبیب بود که درخواب به او مژده داده شده بود ناگهان :
دید شخص کامـــــلی پر مایه ای
آفتابـــــی در میان سایــــــــه ای
می رسید ازدور مانند هــــــلال
نیست بود وهست ،بر شکل خیال
خلا صه اینکه همان مزشد که در عالم رویا خود را نشان داده بود باعث شفای کنیزک شد وپاد شاه ازین رویداد سخت در حالت عجب فرورفت ودریافت که شفای اصلی را همانا او تواند داد ودیگران خیالی بیش نیستند وبدین سان باید ماهم این اندرز را سولوحه کردار مان قرار دهیم .
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....