چقدر این نگاه ها بغض آلود است وهیچگاه نمیتواند پیام یک شهروند را به یک رییس جمهور برساند 
چقدر این نگاه ها بغض آلود است وهیچگاه نمیتواند پیام یک شهروند را به یک رییس جمهور برساند 
--------------------------------
به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری
یاران جنبش روشنایی، آقایان بهزاد، سعادتی و ناجی، سلام.
با این نامه، شما و سایر یاران جنبش روشنایی را مخاطب قرار میدهم. هدفم از نوشتن این نامه با همهی طول و تفصیل آن، بیشتر از همه ایجاد زمینهای برای آگاهی تاریخی است. هر چند انتظار دارم شما نیز، به پاس رفاقت و دوستی و آشناییای که با هم داریم، آن را به دقت بخوانید و مرور کنید تا در ذهن تان تصویری از آنچه من بر اساس آن از ابتدا تا کنون موضعگیری کرده ام، پدید آید.
1/ از صحبتهای امشب، و آنچه در جریان جلسات دیروز و پریروز اتفاق افتاد، بیشتر به این نکته پی بردم که راهرفتن با جنبش روشنایی، با وضعیت و مواضعی که در پیش دارد، برای من ناممکن میشود. روز دوشنبهی گذشته، در جلسهی شورای عالی مردمی گفتم که جنبشهای اجتماعی، اگر فاقد پشتوانهی تیوریک باشند، نتیجهی مطلوبی نمیبخشند. انقلاب فرانسه، روسیه و ایران را به عنوان نمونههایی یاد کردم که تیوریهای روشن و عمیقی در عقب خود داشتند که باعث تحولات بزرگی شدند. جنبش روشنایی تنها دو ماه است که به راه افتیده است. موضوع آن، مطالبهی سادهای است: تطبیق خط برق 500 کیلوولت از مسیر بامیان – میدان – وردک. تنها بنمایهی تیوریک آن، اعتراض در برابر نگاه و رفتار تحقیرآمیز زمامداران ارگ در برابر هزارهها است. این نکته نیز بیشتر از چند مقالهی فیسبوکی یا روزنامهای شرح نیافته است. به همین دلیل است که حتا تعبیرات و ترکیبهایی که در جنبش روشنایی خلق شده اند، دارای تعریفهای مشخص و واضحی نیستند. مثلاً بعد از حدود دو ماه کاربرد اصطلاح کلیدی «تظاهرات نامحدود» تازه نشستهایم که برای آن تعریفی خلق کنیم و هر چه میکوشیم، این تعریف را خلق نمیتوانیم. در برابر هیچ اعتراض جدی، پاسخی روشن و مستدل نداریم و مهمترین توجیه خود را در نفس حرکت و جوشش مردم و احساسات و عواطفی که در سراسر جهان نشان میدهند، جستوجو میکنیم. امشب نیز به طور واضح نمایان بود که در برابر سوال و انتقاد به اضطرار میافتیم و از پیامدها و اثرات آن هراس داریم. وقتی در یک جلسهی سادهی دوستانه، نتوانیم در برابر اعتراض و سوال و انتقاد جدی یکی دو فرد استوار بمانیم، فردا در برابر مسوولیتهای عظیمی که از «تظاهرات نامحدود» ناشی خواهند شد، چگونه پاسخ خواهیم گفت؟
2/ برای من، بحث سنجش «هزینه»ی تظاهرات مهمتر از «نتیجه»ی آن است. این را برای چندمین بار تصریح میکنم تا نشان دهم که آن را به عنوان یک نکتهی تیوریک در باورهایم مد نظر دارم. من در مسابقهی «معلم جهان» از این تیوری، در برابر تیوری پائولوفریر که از «آموزش ستمدیدگان» سخن گفته بود، به عنوان «آموزش بینوایان» یاد کردم. در یک کلام، بینوایی یک «وضعیت» است و وضعیت ناظر بر «واقعیت»ی است که «وجود دارد». تا این وضعیت تغییر نکند، هیچ چیزی در زندگی و مناسبات «بینوا» با محیط و مردمان اطراف او تغییر نمیکند. در بینوایی، برخلاف ستمدیدگی، به هیچ عاملی در بیرون به عنوان عامل تام اشاره نمیکنیم. هیچ کسی یا نیرویی در بیرون به طور تام مقصر نیست تا او را از میان برداریم. باید وضعیت خود را تغییر دهیم. وضعیت زنان یا هزارهها در کشور ما نماد بینوایی است. با درنظرداشت همین نکته، در مبارزه برای نجات از بینوایی، در هر استراتژی و عمل، بیش از آنکه به دستاورد توجه کنیم، به هزینههای آن توجه میکنیم. صاف و ساده، «دستاوردِ بیهزینه». آدم بینوا باید یاد بگیرد که در مبارزه برای نجات از بینوایی نه نان خود را هزینه کند و نه جانش را. نانش را از دست داد، گرسنه میماند. جانش را از دست داد، مبارزهاش نیمهتمام میماند و خانواده و فرزندانش گرسنه و بیپناه میشوند. «معرفت» بر اساس تیوری «آموزش بینوایان» راه افتاده و به پیش رفته است. هر گام خود را بر اساسِ اصلِ «اجتناب از هزینه» برداشته ایم. فراموش نکنیم که منظور ما از هزینه، هزینههای طبیعی و معمول نیست. مثل اینکه برای زندگی کردن باید از عمر خود هزینه کنیم یا برای غذا خوردن از پول خود. هزینهی مورد نظر ما فراتر از این مرحله است: هزینهای که برایش توجیه معقول و منطقی نداشته باشیم. هزینهای که بر دستاورد پیشی گیرد و دستاورد را تحتالشعاع قرار دهد.
در جنبش روشنایی حرفم را با شما در قالب دو اصل خلاصه کردم: اول، از داعیهی خط برق 500 کیلوولت نمیگذریم. نه امروز، نه فردا، و نه در تاریخ. این یک اصل. دوم، هزینه پرداخت نمیکنیم. نه یک قطره خون، نه تحمل لت و کوب، نه نقصانِ بیدلیلِ پول و سرمایهی مادی یا معنوی. دلیلش واضح است: به دلیل بینوایی، قادر به پرداخت هیچکدام از این هزینهها نیستم. خون و جان برای ما ارزش دارد. باید از خون
درگذشت سترجنرال سیدحسین انوری رهبر حزب حرکت اسلامی افغانستان باعث غم اندوه مردم افغانستان و جریانهای سیاسی شده و پیام های مکرر تسلیت میان شان رد و بدل می شود. به گزارش خبرگزاری رشد؛ یکی از کاریران شبکه اجتماعی نوشته “جهاد مردم افغانستان بدون نام ستر جنرال سید حسین انوری معنی ندارد وو نخواهد داشت” یکی از سیاسیون کشور نوشته است که ” کاکه ترین مرد سیاست افغانستان آسمانی شد”. اینکه کدام یکی از فعالیت های انوری اینقدر او محبوب ساخت که باعث غم و اندوه مردم افغانستان و جریانهای سیاسی شده است از استاد محمد اکبری نماینده مردم بامیان پرسیدم. او گفت: یکی از شاخص بارز فعالیت های انوری این بود که در تصمیم گیری سیاسی ترس نداشت. استاد محمد اکبری نماینده مردم ولایت بامیان در ولسی جرگه و رهبر حزب حراست ملی افغانستان در مصاحبه با خبرگزاری رشد می گوید “انوری در تصمیم گیری سیاسی از مشکلات نمی حراسید.” آقای اکبری علاوه کرد: باورمندی به اسلام، بیگانه ستیزی، غیرت و شجاعت، عدالت خواهی و آزادی در اندیشه انوری از دیگر شاخص های شخصیت اسلامی، سیاسی و نظامی او بود. وی می گوید که آقای انوری نقش اساسی را در ۳۵ سال گذشته در تحولات سیاسی و نظامی کشور ایفا کرد که هیچ کسی او را انکار کرده نمی توانند.

کسی که عملیات های پارتیزانی اش خواب را از چشمان روسهای متجاوز و نوکران مزدورش ربوده بود و با مقاومت و صبوری اش خون شهیدان را به ثمر نشانید و تا آخرین نفس در راستای وحدت ملی و امنیت و انکشاف در کشور با کوله باری از ایثار و خدمت در سمت های: وزارت، ولایت، وکالت در شورای ملی ، مشاوریت رییس جمهوری، فرماندهی نظامی و ریاست شورای رهبری حرکت اسلامی مردم افغانستان تلاش های خستگی ناپذیری را انجام داد و اکنون به افلاکیان و شهدا پیوسته و درمیان ما نیست.
غروب ناباورانه وزود هنگام او برای ملت ما بسیار غم انگیز واندوه بار است لذا برای تجلیل از مقام مجاهدان راستین و خوشنودی روح بلند و آسمانی آن مجاهد قهرمان، محفل بزرگداشت و باشکوهی در اصفهان با سخنرانی یار وهمسنگر گرامی ایشان
(حضرت حچت الاسلام والمسلمین استاد سید محمد هادی هادی)
برگذار می گردد. لذا حضور سبز علما و دانشجویان، و مهاجرین عزیز، شکوه بخش این محفل نورانی وبا عظمت خواهد بود.
زمان: جمعه مورخ 1395/5/8 از ساعت 4 الی ختم جلسه
مکان : زینبیه کوچه سلمان مسجد حضرت قایم (عج)
(از طرف علما، طلاب دانشجویان و مهاجرین افغانستانی مقیم اصفهان)
نویسنده: سیدمحمدآقا هاشمی پروانی
بخش دوم
کالبد شکافی یک تندیس
بارها تلمیح و تصریح کرده ام که هیچ گونه نسب و قربت با حرکت اسلامی ندارم.
علت ناسازگاری دولت مجاهدین و وحدت!
یقینا میدانید که وقوع فاجعه افشار، ریشه در اختلاف های آغازین حکومت/دولت مجاهدین دارد.
نیم نگاهی به فرآیند شکل گیری جنگ های تنظیمی داشتیم و نیز باید گذر اندک و شاید مفید بر حل چرایی رخداد فاجعه افشار، داشته باشیم.
پس از فتح کابل و شکل گیری حکومت موقت مجددی و قبل از آمدن آقاى مزارى به كابل، مذاكرات سودمندى بين نمايندگان حزب وحدت و آقاى مجددى جهت پيوستن آن حزب به دولت اسلامى صورت گرفته بود و توافقنامه اى مبنى بر شركت حزب وحدت در دولت موقت با سهم يك وزارت كليدى (وزارت امنيت) و دو وزارت ديگر و چندين سفارت و ٨ نفر عضو در شوراى جهادى توافق شده بود كه آقاى مزارى به تاريخ 21 ثور 1371 وارد كابل گرديد. چون آقاى مزارى فرد اول حزب بود، بايد موافقتنامه را امضاء میكرد. ولى آقاى مزارى موافقتنامه را امضا نكرد و قريب الوقوع بودن جنگ را دلیل آن مى دانست.
او مى گفت: به زودى جنگ داخلى آغاز ميشود و امضاى اينگونه موافقتنامه هاى كاغذى در ميان آتش و باروت، دردي را درمان نميكند.
آقاى ضامن على محقق دايميرداد در مورد توافق هيئت حزب وحدت با مجددى و امضا نكردن آقاى مزارى در خاطرات دستنویس خود چنين روایت میکند: "در جلسات شوراى مركزى، صحبت از مذاكرات سياسى نمى شد. فقط يك كمیسيون براى اين كار انتخاب شده بود اما نتيجه به جلسات شوراى مركزى گزارش داده نمى شد. سرانجام آقاى زاهدى از اشتراک در جلسات خود داری کرد. كسى گفت: زاهدی قهر كرده، من هم به ديدنش رفتم. ايشان گفت: برادر! من از آقاى مزارى ناراحتم پرسيدم: چرا؟. گفت: ما مذاكرات سياسى را به جاى مطلوبى رسانده بوديم. قرار بود: سه وزارت به شمول وزارت امنيت، يك معاونت رياست جمهورى، سه معاونت وزارت، سه سفارت و چند رياست، به حزب وحدت داده شود. اما آقاى مزارى تعلل مى كند و امضا نمى كند... من گفتم: چرا در جلسه مطرح نمى كنيد؟ ايشان گفتند: شما مطرح كنيد.
در جلسه فرداى شوراى مركزى، اين موضوع پرسيده شد كه: مذاكرات سياسى به كجا رسيده؟ و ضمناً گوشزد شد كه قرار شنیده، به نتايج مطلوبى هم رسيده و بايد در امضا و اعلان آن تاخير نشود. آقاى مزارى به ناچار گفتند:" آره! اما اين طور كه شما خوش باور هستيد، نيست.اين آرامش، آرامش قبل از طوفان است... مخالفت و اصرار تا سرانجام ايشان را وادار به سخنى کرد که مطابق شأن شان نبود او گفت: "ما مى بينيم شما براى مقام... مى دهيد". آقاى عرفانى يكاولنگ در حالى كه همه اعضا در بهت فرو رفته بودند، گفت:"حاجى آغا شما از خط قرمز خارج مى شويد".
(محقق دایمردادی زنده است و مى توانید صواب بودن این نوشتار را از خودشان بپرسيد).
در مجله ى فجر اميد، شماره 29 و 30 فوج قسمتى از يك سخنرانى آقاى زاهدى به چاپ و نشر رسیده بود، زاهدى گفته بود:"ما با دولت آقاى مجددى براى گرفتن وزارت به توافق رسيده بوديم كه آقاى مزارى وارد كابل شد. به محض اينكه توافق رابا ايشان مطرح كرديم، با تكبر و تبختر گفت: برو آتيمه (پدرمن) حق كه با زور جنگ و لوله ى تفنگ گرفته نشوه مزه نداره".
واقعیت امر اینست که برآیند مذاکرات هیئت با صلاحیت حزب وحدت با حکومت ربانی بر چگونگی تقسیم قدرت مثبت و قانع کننده بود ولی اینکه چرا توسط فرد اول این حزب(آقای مزاری) امضا نشد؟ در سخنرانى خود به تاريخ 1373/10/5 چنين بيان کرد: " آقاى مجددى از شوراى قيادى هيئت تعين كرد كه با ما مذاكره كند. به هشت نفر در شوراى جهادى و دو وزارت خانه و يك وزارت كليدى(مجموع ٣ وزارت) موافقت کردیم اما به محض موافقت روى اين مسئله و تا هنوز در بيرون اعلان نشده بود كه آقاى سياف بر ما حمله كرد.(منبع:احياى هويت.ص 92)".
همچنان کتاب احیای هویت در همین صفحه (92) از آقای مزاری دلیل دیگر امضاء نکردن و عدم توافق شان با حکومت را چنین مینویسد: "بعد از اينكه جنگ اول(جنگ 12 جوزای 1371 با اتحاد) خاتمه یافت، اين موافقت نامه از راديو بى بى سى اعلان شد. بلا فاصله، در چهل ستون شوراى قيادى دايرشد ودر همين جلسه، آقاى محسنى پيشنهاد كرد كه؛ وزارت امنيت بايد منحل شود و همان بود كه منحل شد...و وقتي عضويت هشت نفر را در شوراى جهادى پذيرفتند، آقاى جاويد از جلسه بلند شد كه اگر شما به حزب وحدت اين قدر امتياز مى دهيد، ما ديگر در كنار شما نيستيم".
با توجه به این سخنان آقای مزاری آیا جز اینکه، جنگ موسوم به جنگ اول(جنگ 12جوزای 1371بااتحاد) و مخالفت آقایان محسنی و جاوید، دلیل عدم موافقت ایشان با دولت بود، چیز دیگر و دلیل و برهان دیگری دست گیر میشود؟
ولی آنچه که مارا بیشتر به گنگی های این مسئله نزدیکتر میکند تصويبات شوراى قيادى است كه آيت الله محسنى اخيرا آنرا چاپ و منتشر کرده و احتمالا نزد آقایان سیاف و سران جمعیت اسلامی نیز موجود باشد، در اولین اجلاس شوراى رهبرى درتاریخ 16ثور 1371 كه هنوز آقاى مزارى وارد کابل نشده بود، با حضور آقايان:
1- استاد ربانی 2- مولوى محمد نبی محمدی از حزب حرکت انقلاب 3- آقاى مجددى 4- انجنير احمدشاه احمدزى 5-عبدالقيوم از حزب خالص 6- آيت الله محسنى از حركت اسلامي
11 ماده به تصويب رسيد كه عبارت بودند:
1- الغاى كابينه ى رژيم سابق 2- الغاى خاد 3- الغاى تمام قوانين و مصوبات خلاف شريعت اسلامى 4- ممنوعيت حزب وطن و...(جزوه مصوبات شوراى رهبرى مجاهدين، ص4)
آیا منظور آقاى مزارى از الغاى وزارت امنيت همان الغاى خاد بوده؟ در صورتیکه اين تصويب پنج روز قبل از آمدن آقاى مزارى به كابل و در نخستين اجلاس شوراى رهبرى اتخاذ گرديده بود و هيچ ربطی به مخالفت آقاى محسنى و جاوید با حزب وحدت نداشت و یا منظور شان جايگزين شدن اداره همانند وزارت امنيت دولتى(خاد) به جاى آن بوده؟
اقای جاوید که در مورد این موضوعات در خاطرات خود نوشته اما به رویت و استناد تصميم شورای رهبری غور و اتكاء ميكنيم.
در تاريخ 10 جوزا 1371 در چهل ستون با حضور آقايان:
1- سياف 2- حكمتيار 4- مولوى نبی محمدى 4- استاد ربانى 5- حاجى دين محمد 6- شیخ محمد آصف محسنى
كه ماده ى اول فيصله آنان چنين بود : 1- فعاليت اعضاى وزارت امنيت دولتى كه قبلاً (يعنى: در 1371/2/16) ملغى شده بود، ممنوع و خلاف قانون است و اداره ى بديل آن از طرف شوراى رهبرى تعيين مى شود، اتخاذ شده بود.(جزوه مصوبات شوراى رهبرى مجاهدين ص21-20).
در اين فيصله گفته شده بود كه به جاى وزارت امنيت دولتی(خاد)، اداره بديل با تغيير در پرسونل و حذف جاسوس هاى (KGB) و جايگزين ساختن پرسونل مجاهد و پاسدار خون شهداء تلاش شود.
که بعدا آقاى مجددى نام آن اداره جديد را "وزارت امنيت ملى" میگذارد.
متن نامه آقاى مجددى به حزب وحدت؛
بسم الله الرحمن الرحيم
دولت اسلامى افغانستان
شماره: 283
مورخ: 1371/3/19
به حزب وحدت اسلامى افغانستان:
نظر به مفاهمه نمايندگان شوراى جهادى، با شما و بر اساس فيصله ى اكثريت قاطع اعضاى شوراى جهادى، به نكات ذيل توافق به عمل آمده است:
1- وزارت امنيت دولتى(خاد) كه قبلاً منحل اعلان گرديده بود، با تشكيلات جديد به نام " وزارت امنيت ملى" تشكيل شود و يك تن از اعضاى حزب وحدت، به حيث سرپرست آن وزارت تعيين گردد.
2- غير از وزارت امنيت ملى، سر پرست دو وزارت ديگر نيز از اعضاى حزب وحدت تعيين گردد.
3- هشت نفر از اعضاى حزب وحدت اسلامى افغانستان، به حيث عضو شوراى جهادى شامل آن شود.
4- يك نفر از رهبران حزب وحدت به عضويت شوراى قيادى شامل گردد.
موضوع غرض آگاهى به شما نگاشته شد تا در مورد معرفى اعضاى آن حزب، به مراجع تعيين شده، اقدام لازم بفرمائيد.
حضرت صبغة الله مجددى
ممثل دولت اسلامى افغانستان.
(منبع: سال هاى تجاوز و مقاومت، به قلم محمد اكرام انديشمند، ص335-334)
در کنار اینکه وزارت امنیت ملی همان جایگزین خاد رژیم کمونیستی وجود داشت و ادعای لغو وزارت امنیت باطل میشود و هیچ حکومتی نمیتواند بدون سازمان استخباراتی-اطلاعاتی عمر خود را افزایش دهد، دلیل عدم موافقت با دولت مبنی بر جنگ با سیاف، همچنان ناحق است.
چون مجددی این نامه را یک هفته بعد درگیری جنگ وحدت و اتحاد به آدرس حزب وحدت میفرستد.
دلیل جنگ اتحاد و وحدت که در نبشته قبلی نیز آمده بود یکی از قمندان های اطراف افشار که بنابر ملحوظات نخواست اسمش را ذكر كنم چنین روایت میکند: "زمانیکه آقای مزاری کابل آمد، بخاطر پیوستن سازمان مجاهدین مستضعفین و بر اساس توافق که باید پنج نفر از اعضای این سازمان به شورای مرکزی حزب وحدت شامل میشد که مزاری فقط دو نفر آنهارا بعد توافقات، به عضویت شورای مرکزی پذیرفت و سه نفر باقی مانده شاکی بودند.
این سه نفر شاکی و عصبانی که احتمالا یک نفر از محافظین شان نیز همراهشان بوده در منطقه سیلو توسط چریک های حزب وحدت کشته میشوند و بعد بخاطر خونخواهی آنها که گویا توسط افراد سیاف کشته شده و همواره سیاف رد میکرد، حزب وحدت با اتحاد اسلامی مجبورا وارد جنگ شد".
آقای مزاری نه در حکومت دو ماهه مجددی و نه هم زمانیکه رفته رفته حکومت به ربانی تسلیم شد که در مورد انتقال قدرت به رباني ویکیپدیا چنين مینگارد: ربانی پس از پیروزی مجاهدین و شکست دولت نجیب الله احمدزی در ۱ تیر/سرطان ۱۳۷۱ (28 ژوئن 1992)، طبق توافقنامه گروههای مجاهد افغانستان در کنفرانس اسلامآباد، به عنوان دومین رئیسجمهور موقت افغانستان بعد از دوره دوماهه صبغت الله مجددی برگزیده شده بود تا در دورهٔ چهارماههٔ ریاست خود زمینهٔ انتخابات را فراهم کند. اما بر اثر جنگهای شدید، و نقض توافقات از طرف جناحهای مختلف، زمینهٔ انتخابات فراهم نشد و ربانی برای تعیین رئیسجمهور بعد از خود "شورای اهل حل و عقد" را در شهر هرات افغانستان و با حضور شخصیتهای مختلف از اقوام و نواحی مختلف افغانستان برگزار کرد.
شورای حل و عقد نیز در ۹ دی/جدی ۱۳۷۱ (30 دسامبر سال 1992) برهانالدین ربانی را به عنوان نخستین رئیسجمهور رسمی حکومت مجاهدین در افغانستان برگزید".
و نه هم با استاد رباني به سر به توافق فرود آورد. گرچند به زعم طرفدارانش مزاری همیشه بهصراحت اعلام کرد که خواست اصلی من سه چيز است: 1- تامین حقوق سیاسی هزارهها 2- رسمیت مذهب جفعری و 3- تغییر ساختار سیاسی و اداری کشور به هدف تامین عدالت اجتماعی و تمرکززدایی از قدرت.
در رابطه رسمیت شیعه در توافقنامه حزب وحدت و جمعیت اسلامی، آقای ربانی پذیرفته بود كه از نظر تنظیم جمعیت اسلامی(با تاکید حرکتی ها)، فقه جعفری رسمیت دارد و تعهد سپرد که در تدوین قانون اساسی نیز جمعیت اسلامی از این موضوع حمایت کند و این مورد را خود آقای مزاری نیز تایید کرده بود.
در مورد تغییر ساختار اداری و تقسیمات ملکی سابق ولایات و ولسوالی ها و تنظیم و تعدیل آنها بر اساس معیار نفوس بود. در این خصوص نیز دولت ربانی این خواستۀ را در شعار و عمل برآورده ساخت. اولاً این موضوع در توافقنامه هشت ماده ای حزب وحدت و جمعیت به صراحت آمده بود؛ ثانیاً در عمل نیز شخص سید محمد هادی هادی مسئول کمیسیون سیاسی حرکت اسلامی، فرمان اصلاح ساختار اداری هزاره جات و تقسیمات جدید ملکی آن را بر اساس هر 25 هزار نفوس یک ولسوالی، از شخص رئیس دولت (ربانی) گرفت و مراحل قانونی آن را در صدارت عظمی و وزارت داخله گذراند و برای تطبیق آن به هزاره جات رفت. ایشان (آقای هادی) اکنون حاضر و زنده است و میتوانید صحت و سقم این فرمان را از ایشان بپرسید.
در مورد مشارکت سیاسی هزاره ها گرچند خود مزاری باور داشت که در افغانستان "شعارها مذهبی، اما عملکردها قومی" است. به اعتقاد او، مطالباتش با انگیزههای قومی به چالش کشیده شدند.
ولی شخصا همواره بنام شیعه اما حزبی و قومی عمل میکرد.
اقای سید انور رحمتی عضو شورای مرکزی حزب وحدت در مصاحبه با بی بی سی در 22 حوت 1393 مصادف با سالگرد مرحوم مزاری میگوید؛ مزاری تصمیم گرفت هر گروهی که با تامین حقوق سیاسی هزارهها موافقت کند، در کنارش بایستد.
در تمام بیلبوردهاي يادبود و نوشته های بجا گذاشته شده آقای مزاری تاکید بر حقوق هزاره شده و روي رايحه حزبي را ميتوانم بدرستي استشمام كنيم، مثل"...که دیگر هزاره بودن جرم نباشد...) و موارد بالايي دیگر اما ایا چند سال از حکومت مجاهدین گذشته بود که آقای مزاری با درک وضعیت به این نتیجه رسیده بود که هزاره بودن جرم است؟ آیا حکومت ربانی بر اساس موافقه، سه وزارتخانه به حزب وحدت نداده بود(آقای بلاغی به حیث وزیر تجارت و کریم خلیلی به حیث وزیر مالیه و وزارت امنیت×). در عین حال، سه وزارتخانه دیگر در اختیار حرکت اسلامی بود و دو نفر دیگر از شخصیت های تشیع (آقای لولنجی وزیر مشاور و حاجی سلیمان یاری از طرف جبهه نجات وزیر مواد غذایی و صنایع خفیفه)، بودند که مجموع اینها می شود 8 وزیر به اضافه یک معاونت ریاست جمهوری، معاونت صدارت عظمی، دو معاونت وزارت دفاع (ستر جنرال سید حسن معاون اول و تورن جنرال سید اشراق حسینی معاونت سیاسی) ریاست بانک مرکزی و ریاست دانشگاه کابل نیز به شیعیان تعلق داشت.
طرفين به توافق كامل رسيده بود و حزب وحدت هم وزرای خود را معرفی کرد؛ اما بنا به دیگر دلایل نام معلوم و خصوصا پافشاری بر وزیر شدن جنرال خداداد در وزارت امنیت که ربانی و مسعود با در نظر داشت پیشینه کمونیستی و قاتل مجاهدین خواندن این جنرال خلقی شديد مخالف بودند ولی مزاری همواره به خواست خودش ابرام میکرد و میگفت یا خداداد و یا هیچکس، گویا در حزب وحدت اسلامی قحط الرجال شده بود.
حال باید پرسید: آیا 8 وزارتخانه به اضافۀ پست های مهم دیگر در یک کابینه بیست و چند نفری، مگر سهم مناسبی برای کمتر از 20فیصد شیعه نبود؟ این در حالی بود که استاد مزاری در کابینه حکمتیار که قرار بود بر اساس توافقنامه جلال آباد تشکیل شود، به دو وزارت مالیه و تجارت و تنها صدارت عظمی بسنده کرده بود.
بقول رفیق پرویزیان که در 18 نومبر 2013 در کابل پرس مقاله ی را ارسال و نشر شد نگاشته: منطق مزاری این بود که : «آنقدر باید جنگید تا مشهور شد»
و شاید چون آقای مزاری در فتح کابل سهمی نداشته و شهد گرفتن قدرت را با اسلحه نچشیده بوده میخواست به هرصورتی بجنگد و حتی با پرچمدار انحصار هم ائتلاف شود و پیشقراول و پیش مرگ های این جنگ نخواسته را، جوانان هزاره قرار دهد.
در مورد انحصار طلبان كه آقاي جواد سليمي در تاريخ 10 فبروري 2013 در سايت كابل پرس(سايت ماويست ها رفيق جمهوري سكوت) در مقاله اش با عنوان "آنچه از حادثه افشار بايد آموخت" اشاره ي كرده؛"...اما از آنجائیکه حدود سه قرن واندی می شود که حکومت وقدرت دردست یک قوم خاصی بوده است، با استفاده ازابزارهای زر وزور تزویر دروغ بزرگ اکثریت بودن قوم افغان و به تبع آن برادر بزرگتر وحق بیشتر را به خورد سایر مردم وملیتهای غیر افغان داده اند،وبا همین دروغ بزرگ صد ها سال است که تمام هست وبوداین کشور را تحت قیمومیت خودشان قرار داده اند، وبه عناوین مختلف ملیت های دیگر افغانستان را ازتمام مزایا وحق وحقوق شان محروم کرده اند...".
با توجه به التماس هاي رباني مبني بر حفظ پايه حكومت پارسي و غير افغان و آگاهي كامل از گذشته تاريخي و شرارت هاي عبد الرحمني ها چرا دوباره هم پيمان همين قماش(گلب الدين) شد؟؟
بقول معروف؛هركس طالب عدالت است، لاجرم خود به عدالت ايمان دارد.
پس در ائتلاف جنبش، حزب اسلامي و وحدت سهم تاجيك ها در كجاي حكومتشان مدنظر گرفته شده بود؟ آيا تاجيك دومين قوم و بيشتر از كل شيعيان افغانستان چقدر در حكومت آينده اينها جا داشت؟
آيا 8 وزارت به اضافه پست هاي كليدي، (ياد شده) به شيعيان، يك پنجم نفوس كل افغانستان كافي و عادلانه نبود؟ آيا جنگ بخاطر وزير نشدن خداداد جبهه عدالت خواهي بود يا هزاره بودن جرم؟
آنچه که در اين نوشته ها آمده، فقط جزء کوچیک از عوامل و جنگ های داخلی و تنظيمي بود که بر کابليان تحمیل شد. و هنوز فاجعه هاي ضد بشري افشار، 23 سنبله و..
اتفاق نیفتاده و در نوشته های آتی به آنها خواهیم پرداخت.
با در نظر داشت دلائل، اسناد و شواهد ذكر شده بنظر شما چه باعث شد كه فاجعه افشار روي داد؟
نوت: طبق نوشته قبلي ميخواستم نگاه گذرا به غائله افشار داشته باشم ولي بخاطر ايجاد پيش ذهنيت از چرايي اين جنگ ها مجبورا دست به شرح مفصل آن زدم و موارد فراموش شده نيز در بعدي ها به ياري حق!
به نقل ازروزنامه سیاست روز کابل
محمود بلیغ وزیر فوائد عامه

اشاره: محمود بلیغ متولد ۱۳۵۰ در ولایت دایکندی است. او ماستریاش را در رشتهی انجنیری گرفته است. از سال ۲۰۱۲ برای سه سال رییس دانشکدهی انجنیری دانشگاه خصوصی ابنسینا و از سال ۲۰۰۳ برای ۱۰ سال معاون شرکت عمران بوده است.
شمارهی ثبت داراییها: ۵۷۰۷ مورخ ۶ سرطان ۱۳۹۴
داراییهای منقول:
الف، پول نقد موجود نزد اشاعهکننده: ۳۰۵ هزار دالر
ب، پول نقد در بانکهای داخل و خارج: ۴۶۸ هزار درهم در بانک ملی ابوظبی-دُبی، ۳۱ هزار دالر در بانک الفلاح، ۵۰۰۰ دالر در غضنفر بانک.
ج، اشیاء و زیورات: الماس و اشیای نفیس بهنام خانمش به ارزش ۲۰ هزار دالر و طلا بهنام خانمش به ارزش ۱۷ هزار دالر.
د، وسایط نقلیه: یک عراده فرونر جاپانی مودل ۲۰۰۷ به ارزش ۲۵ هزار دالر
داراییهای غیرمنقول:
الف، املاک شخصی: خانهی رهایشی در شهرک امید سبز به ارزش ۳۵۰ هزار دالر، ۲۰ بسوه زمین در شهرک امید سبز به ارزش ۵۰۰ هزار دالر، یک باب آپارتمان در استانبول ترکیه به ارزش ۳۰۰ هزار دالر، یک باب اپارتمان در دُبی به ارزش ۳۵۰ هزار دالر، یک خانهی رهایشی در تهران به ارزش ۱۵۰ هزار دالر و یک خانهی رهایشی در قم-ایران به ارزش ۷۰ هزار دالر.
فعالیتهای خارج از وظیفهی رسمی: تولید پنلهای برقی و دروازههای آهنی با سرمایهی ۵۰۰ هزار افغانی با شراکت هفت نفر.
عایدات: ۲۱۰ هزار افغانی معاش.
مقروضیت: مجموع قرضههای داده شده به دیگران ۴۳۶ هزار دالر.
مصارف:
الف، مصارف تعلیم و آموزش: مصارف تحصیل سالانهی خانم آقای بلیغ ۲۰ هزار افغانی و ۳۰ هزار افغانی مصارف سالانهی تحصیل دختر آقای بلیغ.
ب، مصارف ماهوار امور معیشتی: ۱۰۰ هزار افغانی مصارف منزل و ۵۰ هزار افغانی مصارف آب، برق، تلفن، انترنت و…
مواشی و تحایف ذکر نگردیده است.
نصریان تیکه دار
پهلوان پنبه ای

نویسنده: علی فایق
نام پهلوان پنبه را بارها شنیدهایم ولی شاید احساس کنیم که تا کنون فرد صاحب نام را به چشم ندیدهایم. واقعیت این است که این احساس ما، بس نادرست و بسیار ناصواب است؛ زیرا ما این پهلوانها را بارها و بارها دیده و آزمودهایم، ولی بدلیل اینکه به آلزایمر و ناتوانی حافظة سیاسی گرفتاریم، دو باره پنبه بودن را فراموش میکنیم و منتظر پهلوانی آنان مینشیم.
پهلوان پُنبهها، رهبران مردم هزارهاند. بهصورت مشخص و در حکومت موجود، استاد محقق و استاد خلیلی. این دو پهلوان در مجادلات درون قومی و تقابلات خودی، پهلوانهای بیرقیب انحصار و رقیبکُشیاند؛ اما در تصمیمهای کلان ملی، پُنبههای بینظیر انزوای سیاسی هستند.
همین دیروز و پریروز جان کری در کابل بود. جلسات مهم و سرنوشتسازی با رهبران دولت وحدت ملی داشت. او در ارگ با اشرف غنی و تیم تحول دیدار کرد و در قصر سپیدار با عبدالله عبدالله و تیم اصلاحات نشست. جلسة دیگری نیز با حضور دو سوی حکومت وحدت ملی داشت؛ اما در هیچیک از جلسات پهلوانی از پهلوان پُنبههای ما خبری نبود.
محقق که رأی ۸۰% مردم هزاره را به پای تیم اصلاحات ریخته بود و در کشاکشهای پیش از شکلگیری دولت وحدت ملی، هشت چهرة قدرتساز هزاره را در کنار خود داشت، بهمرور و بهرسم پهلوان پُنبهای، پشت همه را به زمین زد و بر اساس ضربالمثل وطنی، «گوش همه را خایید» و همه را از صحنة شراکت در قدرت، دور کرد و تلاش کرد، تنها دروازه مخصوص خودش را، بهسوی قدرت باز نگهدارد.
از این هشت چهره، فقط عالمی بلخی با حمایت گلآقا شیرزی، وزیر دربدرهایی (مهاجرین) شد که اشرف غنی هیچ حقی برای آنها بر گردن حکومت وحدت ملی قایل نیست و داکتر حبیبه سرابی نیز با حمایت همکاران بینالمللی که همراه خود دارد، نقش سمبولیک خود را در دولت وحدت ملی حفظ کرد. بهطور قطع، حضور این دو چهره، نیز خلاف خواست امباق مآبانة استاد محقق بود و در واقع، خُلق او را تنگ کرد.
اما بقیه مثل استاد محمد اکبری، سید علی کاظمی، عبدالغنی کاظمی، بازماندة مرحوم استاد عرفانی و… که حامی جدی فرا قومی نداشتند، تا امروز و تا پایان دورة حکومت وحدت ملی از قدرت دور ماندهاند و دور خواهند ماند؛ زیرا هرگونه تصمیم داکتر عبدالله عبدالله برای نزدیکی به این افراد با واکنش انحصار گرایانه استاد محقق به بیتصمیمی خواهد انجامید.
وضعیت در لنگة استاد خلیلی و هزارههای موجود در تیم تحول نیز بهطور دقیق همینگونه است. گلایههای سنگین سید حسین انوری در جلسة حزب حرکت در مدرسه خاتم النبیین(ص) و ملاقات بعدی استاد خلیلی با او در روزهای بعد از آن، از انحصاری سازی قدرت در جمع هزارگی تیم تحول پرده برمیداشت. وقتی به مشاوران بیشمار جناب استاد دانش نگاهی بیافگنیم و جز وابستگان سرسخت حزب وحدت، کسی دیگری را نبینیم، بهطور قطع به این نتیجه میرسیم که در این مجموعه نیز فضای تیمی دورة انتخابات، جای خود را به فضای انحصاری پیش از انتخابات باخته است.
اما ای کاش، انحصار خواهی و انحصارگرایی این پهلوان پُنبهها به همینجا پایان مییافت و در درون حزب خود، قدرت را برای منطقة خاص و فرد خاص منحصر نمیکردند. ای کاش فرصت آزموندهی را برای هزارههای مناطق مختلف و افراد مختلف این قوم میدادند، تا آشکار میشد که پهلوانهای واقعی نیز در میان هزارهها اندک نیستند.
نتیجة سخن این است که اگر پهلوان پُنبههای ما، در درون قوم، خیلی پهلوان نمیبودند و بنابر ضربالمثل عامیانه، «شیر خانه نمیبودند» و بر همتباریهای خود خیلی نمیغُریدند، جای شان در کنار عبدالله و غنی در پیش جان کری خالی نمیماند. بسی مایة شرمساری بود که در هیچ یک از این جلسات سرنوشتساز، جدای از داکتر حبیبه سرابی، از هزارهها، هیچ نمایندهای حضور نداشت.
وضعیت امروز پهلوانهای قومی و پنبههای ملی ما، خاطرة «نادر افشار» را در ذهن انسان زنده میکند که چشمان پسران خود را با روغن داغ کور کرد و حکومتش را به ابدالیها و… باخت.
براساس همین خاطره و بر مبنای امکان تکرار تاریخ، اگر پهلوانهای ما همینها باشند که هستند، باخت ما در سطح ملی حتمی است و افتادن ما از مرکب قدرت قطعی. اگر بخواهیم در سطح ملی نبازیم، یا باید از پهلوان پنبهها عبور کنیم و به پهلوانهای واقعی دل بندیم و یا باید پهلوانهای موجود، راه صلاح را بیابند و از انحصارگرایی درون قومی و گوشهنشینی ملی دور شوند و به فردایی بیاندیشند که جنونآفرین و وحشتساز است.
مسایل زیر فقط با نگاه به همین وضعیت قابل فهم است:
۱٫ سفرهای مکرر و بیش از اندازة استاد محقق به ایران؛ بهخصوص که آخرین سفر ایشان همزمان با سفر استاد شفق به ایران صورت پذیرفت.
۲٫ مواجهه استاد محقق با تظاهرات ملیونی ۲۰ عقرب سال پیش.
محمدحسین جعفریان گفت: حواشی و تصویرسازیهای انجام شده از افغانستان در کتاب من آن را به بخشی از تاریخ مستند افغانستان معاصر تبدیل کرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، نشست نقد و بررسی کتاب «در پایتخت فراموشی» عصر روز دوشنبه اول خرداد با حضور محمدحسین جعفریان، بهروز افخمی و محمد سرور رجایی در فرهنگسرای اندیشه تهران برگزار شد.
در ابتدای این نشست، جعفریان با بیان اینکه پیش از تدوین این کتاب خاطره تالیف یادداشتهای هفتگی با عنوان «چکر در ولایت جنرالها» را داشته است، گفت: این یادداشتها و استقبال از آن نشان داد که مردم ایران تشنه دانستن درباره سرزمین افغانستان هستند؛ به ویژه هنگامی که این موضوع با زبانی متفاوت نیز همراه باشد.
وی افزود: من بارها به افغانستان سفر کردهام و دو دوره نیز رایزن فرهنگی ایران در این کشور بودهام و در کنار آن درباره این سرزمین فیلم مستند نیز ساختهام و همه اینها باعث ارتباط بیشتر من با آن شده است. من در سال 80 سفری به شمال افغانستان داشتم که تنها منطقهای بود که هنوز به دست طالبان نیفتاده بود و قصد داشتم یک روز از زندگی احمدشاه مسعود در این منطقه را به تصویر بکشم. پس از بازگشتم از این سفر بود که مسعود ترور شد و یک سال بعد به مناسبت سالگرد ترورش بود که مرا دوباره به افغانستان دعوت کردند که ما حصل آن سفر با همراهی بهروز افخمی منجر به نوشتن این کتاب شد.
جعفریان ادامه داد: در این سفر بسیار مشتاق بودم ببینم افغانستانی که دو دهه گرفتار جنگ بوده و تنها چند ماهی است که آزاد شده است، کابلی که روزی 600 کشته و زخمی مجروح از خود به جای میگذاشته در چه وضعیتی قرار دارد. همسفری من با افخمی در این سفر منجر شد که سفری خاطرهانگیز باهم به این دیار داشته باشیم و برای من لااقل این حسن را داشت که بودن در کنار افخمی را یاد گرفتم.
این نویسنده افزود: در این کتاب بیشتر به حواشی پرداختم و سعی کردم با به تصویر کشیدن کابل هفت ماه پس از آزادی از دست طالبان بر جذابیت آن بیفزایم و به همین خاطر ابایی ندارم که بگویم «در پایتخت فراموشی» بخشی از تاریخ مستند معاصر افغانستان است.
وی همچنین گفت: به من گفته شده که کتاب تو اگر با تحلیل همراه بود، غنیتر میشد. من این حرف را میپذیرم، اما خودم را میشناسم. اگر این کار را امسال منتشر نمیکردم تا نمایشگاه سال بعد انتشار آن طول میکشید.
جعفریان ادامه داد: وقتی در ایران صحبت از افغانستان میشود، همه فوری صحبت از اشتراکات فرهنگی آنها با خودمان میکنند؛ در حالی که کمتر به شناخت این سرزمین تن میدهیم. این مردمان در همه جای ایران با ما همراه هستند، اما خیلی از ما هنوز نمیدانیم که زبانشان فارسی است. گاهی یادمان میرود که زبان فارسی از درههای بدخشان بود که برای نخستین بار به خراسان آمد و صاحب اصلی این زبان ساکنان آنجا بودند. ما گاهی یادمان میرود که باید بیشترین ارتباط فرهنگی در جهان را با این سرزمین داشته باشیم؛ چرا که تنها سرزمین همزبان با ما در جهان است.
جعفریان گفت: امروز در سایتی خبر خواندم که رایزنی فرهنگی ما در اتیوپی کلاس زبان عربی برگزار کرده است. دقت کنید این در حالی رخ داده است که مقام معظم رهبری تاکید داشتهاند مهمترین کار ما در خارج از کشور آموزش زبان فارسی است. این تنها یک نمونه از صدها نمونهای است که شعار میدهیم و به آن عمل نمیکنیم.
فاجعه افشار و تکنیک دروغ بزرگ قسمت اول؛
--------------------------------------
در22 دلو 1371 فاجعه افشار درجنگ حزب وحدت به رهبری مزاری وجمعیت واتحاد مسعود وسیاف به وقوع پیوست ومزاری پس از شکست به سمت غرب کابل گریخت و مردم را با دست خالی به دژخیمان مسلح سپرد که درنتیجه 200 تا 700 تن از مردم ما به صورت المناکی به خاک وخون کشیده شدند و عده یی هم مهاجر واسیر و... گردیدند. این واقعه را از یک بعد می توان حادثه نامید، زیرا پس از پیروزی مجاهدین وآغاز جنگ های داخلی وقایع از این دست، یک واقعه یی استثنایی نبوده وبه کرات توسط اطراف درگیر جنگ ارتکاب یافته است؛ به عنوان نمونه در 23 سنبله 1373 بیش از ده هزارنفر از مردم غرب کابل به دستور شخص مزاری و وندی های او به خاک وخون کشیده شد وقبل از ان نیز حوادث تلخی مشابه به وقوع پیوسته بود. بر اساس آیه یی شریفه ی قرآن بحث کمیت نیست بلکه سلب حیات از یک انسان بیگناه مساوی به قتل همه ی انسان ها است وآنچه اهمیت دارد حرمت حیات آدمیان است هرکس کسی را جز به قصاص قتل یا به کیفر فسادی در زمین بکشد چنان است که گویی همه مردم را کشده باشند (مائده/ 23) چه رسد به رقم های کلان که حقیقتاً جز سفاکان وقصابان، پیکر جامعه یی بشری را می لرزاند. اما آنچه واقعه یی افشار را از سایر حوادث متمایزتر ساخته مخته های سیاسی مزاری و حلقه بدنام او درسایه یی هزاره گی سازی هویت قربانیان به منظور کوبیدن رقیبان بود .به همین دلیل وقایع بسیار تلخ تری مثل 23 سنبله که آمر و مباشر قتل عام بیش از ده هزار انسان شیعه وهزاره مزاری و وندیهای تحت امر او بود وارتکاب چنین جنایتی وقاحت بیشتر داشت و حاکی ازخیانت بزرگتر بود وکشتار دامنه یی به مراتب وسیع تر ازفشار داشت، نه تنها برجسته نشد که سانسور گردید اما افشار به لحاظ هویتی، بیش از هر حادثه ی دیگری برجسته سازی شد. بدیهی است که این امر نه ناشی از بشر دوستی مزاری و مزاری گرایان بود ونه عمق فاجعه بیش از 23 سنبله بود که به دستور مزاری وبه دست دژخیمان او انجام شده بود. اما گروهک مزاری آنهم پس از تعیینات و23 سنبله تلاشی وسیعی کرد تابه تغلیظ هویت هزاره گی قربانیان افشار، اشک تمساح بریزند و اشک بسیاری از مردم مارا بگیرند و احساسات آنها را علیه رقبای خویش تحریک کنند. افشار توسط انوری معامله شد؟! انوری، جاوید، سید هادی واکبری درافشار به خون هزاره معامله کرد؟! با آنکه ما در جامعه خود تقسیم و خط کشی های آنچنانی را باور نداریم که هزاره جدا از قزلباش یا سادات باشد اما به دلایل آشکار سیاسی ازسوی مزاری و حلقه یی معلوم الحال اطراف او،این خط کشی تعقیب و تغلیظ شد وبه صورت گسترده تبلیغ کردند که افشار قتلگاه هزاره شد و انوری با معامله مسبب این جنایت علیه جامعه یی هزاره شد. حتی یک بارهم در رسانه ها ومطبوعات و مجامع عمومی نگفتند که در افشار دیگر اقوام شیعه نیز به خاک و خون کشانده شده است. با آنکه برای آگاهان این نوع تمرکز برهویت قومی آشکارا فتنه آمیز دانسته می شد وتعقیب اهداف دیگری درآن دیده می شد اما بخشی از عوام جامهعه ی ما اسیر این ترفند شدند وبدبینی های را هم ایجاد کرد. این درحالی است که قربانیان افشار به اعتراف شخصی مزاری در گفتو گو با شورای اجرای تنظیم نسل نو(مغولیست های کویته) قزلباشها بود وطبق گفته ی او، هزاره ها قبل از جنگ با اموال خویش آنجا را ترک گفته بوند. مزاری دراین گفت وگوی غیر علنی، به مغولیست های کویته که کمک های مالی متعدد به وی کرده بود، اطمینان می دهد، کسانی که درافشار مانده بود و کشته واسیر و چور... شدند،قزلباشها بود ونه هزاره ها؟! علی رغم این در مجامع عمومی وپالیسی تبلیغاتی خود سخت پای می فشرد که قربانیان هزاره بود و انوری افشار را معامله کرد وحتی دراین جهت چنان افراط کردند که سیاف مباشر، گم شد ومحقیق بی هیچ عاری برای ریاست سیاف به پارلمان تلاش پیگیر کرد و حتی ازبرخی وکلای جامعه ی ما به سیاف رای نداده بودند به شدت معترض بو که مارا تنها گذاردند!؟ پرسش این است که چرا دراین واقعه مزاری دست به چنین دروغ بزرگی زده وسخت برطبل آن کوفت وحتی دست به هویت قربانیان برد وحتی شریک جرم برای سیاف ساخت؟ واقعیت این است که سقوط افشار با عث سقوط مرکزیت حزب وحدت و رقم خوردن فرار ناجوان مردانه ی مزاری بود که ادعا داشت؛" ازخدا خواسته ام خونم درمیان شما بریزد"!؟ یعنی سقوط مرکزیت وفرار که هردو مربوط به پیشوا وعدم درایت وتعهد وی بود که شعار وشعور سوز ازخدا خواسته ام که خونم درمیان شما برزید" را میداد اما در افشار و بعدها از غرب کابل فرارکرد وتنها جان خود را ازمعرکه بیرون کشید این بخش ماجرا از نظر مزاری وحلقه ی مائویست اطراف وی بعد بزرگ واصلی اما مگوی افشار بود که از نظر آنها به مراتب عمیق تر از ابعاد تراژیک وانسانی تلقی می شد .مزاری را به شدت زیر سوال می برد .این بود که کمونیست های اطراف مزاری که عنان وی را به دست داشتند، برای توجیه این شکست کوشیدند تا یک انقلاب ماهیتی در اصل فاجعه به وجود بیاورد واز سوی دیگر هویت هزاره گی قربانیان را تغلیظ نمایند وبه خیال باطل خود برای منطقی جلوه دادن معاله، رقبای مزاری را وارد ماجرا کردند تا پیروزی از یک شکست وفرار خفت بار، بسازد وحتی این ترفند درآینده نیز بتواند با اسپ مراد برنعش های بیشتر بتازد وملت را بفریباند وهم چنان براریکه قدرت تکیه زنند، به عبارت دیگر از این سو جنایت افشار به عنوان یک واقعیت تلخ با ابعاد انسانی وتراژیک اتفاق افتاده واز سوی دیگر طبق سخنرانی مزاری که در یوتیوب وشبکه ی اجتماعی فیسبوک منتشر شده، وی اعتراف کرده است که "من مطمئین هستم دراینجا نظامیای ما بامردم در جنگ های دیگه درحق مردم بد کرده بود، آنان درحق مردم ما در افشار بد کردند" این یعنی بی مبالاتی وبی تدبیری وبی بندوباری سیاسی ونظامی که عامل محرک در ارتکاب جنایت افشار توسط دژخیمان سیاف شد و درنتیجه نه تنها مسبب فاجعه ی انسانی آنچنان شد که مرکزیت حزب وحدت سقوط کرد ومزاری جان خود سالم ازمعرکه کشید و به غرب کابل گریخت! اما مردم بی دفاع ومظلوم افشار، دست خالی به چنگ جلادان افتاد
عدالتخواهی با پیشمرگی فاشیزم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در آیاتی از کتاب مقدس هزاره (اسطورهی شکسته) آمده است: پیروان فرقهی مزاری ـ از صدر تا ذیل و از نصر تا وحدت ـ را بدان جهت «جنبش عدالتخواهی» نامیدهاند که این مجموعه، هدف پایهای و راهبردی خود را تأمین و تضمین عدالتِ سیاسی از بستر تسلیح، تجهیز، تمویل و تقویتِ «فاشیزم» در این سرزمین تعریف کردهاند:
1) در ماهِ سنبلهی سال 73، بابه مزاری، تپهی اسکاد و انبارهای تسلیحاتی بینظیر آن را از چنگ حزب شیعی ـ هزارهگی حرکت اسلامی بیرون آورد و به سردمدار فاشیزم عصر (گلبدین راکتیار) تقدیم نمود و ماشین جنگی فاشیزم را حیات دو باره بخشید.
2) در ماه حوتِ 73، بابه مزاری، تمام تسلیحات و امکانات و سنگرها و مراکز غرب کابل را سخاوتمندانه به طالبان تسلیم نمود و شاهکار ماندگار در تسلیح و تجهیز اردوگاه فاشیزم از خود به یادگار گذاشت.
3) در سال 77، اینبار استاد خلیلی، تمام تسلیحات و امکانات و انبارهای پر و پیمان بامیان را دستنخورده به ملا عمر سپرد و سلطهی مفتِ فاشیزم بر هزارستان را تسهیل نمود». (1)
سخن فوق از «انجیل هزاره» نقل شد و به تعبیر رفیقِ نیچه «مره غرض نیست»؛ اما تکملهی ذیل از خودم هست و در قبال آن پاسخگو هستم:
چنانکه گذشت، دو ضلع از اضلاع مثلثِ تباهی (زندهیاد مزاری و مرده یاد خلیلی) شاهکارها و یادگارهای بیمانند و ارزشمند در جهت تسلیح و تجهیز فاشیزم از خود بر جای گذاشتند؛ اما ضلع سوم آن مثلث (استاد محقق) تا کنون جهد و جهاد درخور و دندانگیر در بستر تقویت و ماندگاری فاشیزم از خود نشان نداده بود. اما وی در تاریخ بیستم عقرب سال 94 با قربانی کردن خود در پای تاج و تخت اشرف غنی، گوی سبقت را در «پیشمرگی فاشیزم» از رقبا ربود و مزاری و خلیلی را شرمسار دنیا و آخرت ساخت! آی غنی و آی اشرف مخلوقات ! این قربانی ناقابل را از خلق یخنکندهی هزاره قبول فرما و ما را در زمرۀ چاکران درگاهت بپذیر!
خالد حسینی نویسنده افغان مقیم آمریکاطرفدارانی زیادی در ایران دارد .
جمعی از ناشران ایرانی که در سالهای گذشته آثار خالد حسینی را چاپ نمودند از جمله نشر ثالث به عنوان ناشر پرمخاطبترین ترجمههای موجود از آثار خالد حسینی در تدارک دعوت از خالد خسینی برای سفر به ایران همزمان با نمایشگاه کتاب تهران بود اما متاسفانه این سفر صورت نگرفت .
باید گفت که ترجمه مهدی غبرایی از آخرین رمان خالد حسینی با عنوان «ندای کوهستان» توسط این ناشرمنتشر شده است
استقبال از آثار خالد حسینی در میان مخاطبان ایرانی تاکنون بسار چشمگیر بوده و رمانهای «هزار خورشید تابان» و نیز «بادبادکباز» وی پس از انتشار ترجمه فارسی، با اقبال زیادی همراه شدهاند.
در سال میلادی گذشته نیز پس از انتشار نسخه انگلیسی تازه ترین کتاب او با نام «And the mountains echoed» اقبال مترجمان ایرای به این کتاب منجر به انتشار ترجمههای متعددی از آن شد.
این رمان برای نخستینبار با عنوان «و کوهها طنینانداز شدند» با ترجمه محسن عقبایی، توسط انتشارات بهزاد در ایران و در 690 صفحه منتشر شد و پس از آن نیز نشر پیکان این رمان را با عنوان «و کوهها طنین انداخت» با ترجمه مهگونه قهرمان در 416 صفحه روانه بازار کرد و همزمان با آن نیز نشر نگارینه با ترجمه منصوره حکمی از آن با عنوان «پژواک کوهستان» در 480 صفحه منتشر کرد.
دیگر ترجمه حاضر از این اثر را نیز مریم مفتاحی با عنوان «و کوهها طنینانداز شدند» از سوی نشر آلما منتشر شده است.
نشر پارمیس نیز دیگر ناشری است که ترجمه منصوره وحدتیزاده از این رمان را با عنوان «و کوهها طنین انداز شدند» در 380 صفحه منتشر کرده است. همچنین نشر باغ نو این کتاب را با ترجمه بیتا کاظمی و با عنوان «کوه به کوه نمیرسد» در 386 صفحه در ایران منتشر کرده است.
جالب آن است که ترجمههای دیگری نیز از این کتاب در کتابخانه ملی به ثبت رسیده است. نشر حوض نقره، ققنوس، دانش بهمن، پرشیا شمع و مه و مروارید نیز در تدارک انتشار این کتاب هستند.
تازهترین رمان خالد حسینی داستانی درباره مردم افغانستان را روایت میکند که به زندگی خانوادهای با عنوان صبوری در روستایی با عنوان شاد باغ میپردازد که به گفته حسینی داستانی است خیالی و مابهازای بیرونی ندارد.
به راستی چرا ناشران ایرانی تا این حد غیر منسجم کتابهای حسینی را با نامهای گوناگون به چا ب رسانده اند؟
انتخابات وانکشافات نوید بخش رویش شکوفه آزادی ودموکراسی
خبر های تازه ومثبت را وقتی میشنویم پنجره امید را بر روی مان گشوده میبینیم گرچند ما افغانها متاسفانه سالهاست با اخبار منفی از قبیل آتش وخون وکشتار وترور وانتحار عادت کرده ایم اما در این اواخر فضای نسبتا خوبی استشمام میشود وخبر انتخابات وموفقیتهای گوناگون کشورمادر عرصه های بین المللی وانکشافات در داخل کشور واعمار وباز سازی در جای جای این خاک بلا کشیده روزنه امید ورویش های تازه را نوید میدهد ویک افغانی ستمدیده را تا حدودی امید وار میسازد عکس های فوق نمونه ای از انکفاشات وسازندگی مثبت در داخل وخارج کشور را حکایت دارد مانند: احداث سیلوی بزرگ غله در ولایت غور وکسپ مقام بازی جوانمردانه در فیفا برای تیم ملی فوتبال افغانستان و...
افتتاح سیلوی گندم در ولایت غور

احداث باغچه های خانگی کاشت سبزی در افغانستان

رییس تیم ملی فوتبال در حال گرفتن جایزه فیفا

پیشنهادهای معقول و پاسخ های نامعقول:
دقیقاً 21 سال پیش در تاریخ 21 دلو، قرارگاه مرکزی حزب وحدت در انستیتو علوم اجتماعی، مورد حملۀ سنگین نیروهای اتحاد سیاف و دولت ربانی قرار گرفت. به دلیل بسیج گستردۀ قوت های مهاجم و حجم سنگین آتش، نیروهای حزب وحدت تاب مقاومت نیاورند و صبح روز بعد (22 دلو) قرارگاه مرکزی آن حزب سقوط کرد و تمامی رهبران، قوماندانان و نظامیان حزب، سراسیمه پا به فرار گذاشتند. بخش بزرگی از تسلیحات، امکانات و اسناد حزب به اضافۀ مجتمع علوم اجتماعی، محلۀ افشار و نواحی دیگر به دست مهاجمان افتاد. در پی تسلط این نیروها بر علوم اجتماعی و محلۀ افشار، فاجعه ی رخ داد تلخ و دلشکن. پس از سقوط ارزگان در عصر عبد الرحمان، سقوط مرکزیت حزب وحدت، تلخ ترین شکست و ناکامی در تاریخ هزاره ها بود و آثار روانی آن تا کنون پا برجاست.
پس از آن شکست تلخ، بسیار ضروری بود که متولیان امور، یک اجتماع کلان حزبی و قومی متشکل از رهبران، کادرها و قوماندانان حزب و برخی چهره های خارج از حزب، ترتیب می دادند و به دور از هیاهوی جناحی و فرافکنی سیاسی، به تحلیل و ریشه یابی دقیق و عمیق آن رخداد تلخ می پرداختند. چرا مرکزیت حزب با آن سرعت و سهولت سقوط کرد؟ چرا آرایش نظامی و تدابیر دفاعی حزب، ظرف مدت کوتاهی فروپاشید؟ آیا قوماندانان و مدافعان افشار دست به خیانت و معامله زده بودند؟ نیروهای جهادی حزب دست از مقاومت برداشتند یا ملیشه های باقی مانده از رژیم پیشین؟
در آن اجتماع باید استاد مزاری به عنوان سکاندار حزب، مورد استیضاح و بازخواست قرار می گرفت. از قوماندان کل نیروهای حزب (جنرال خدا داد) بازجویی و تحقیق به عمل می آمد. جنرال بهرامی آمر کشف حزب و دستگاه استخباراتی حزب، مورد پرسش و تحقیق قرار می گرفتند. قوماندانان خط اول جنگ، مورد محاکمه و پرسش قرار می گرفتند. تاکتیک و راهبرد حزب مورد بازخوانی و تجدید نظر قرار می گرفت. خاطیان و مقصران ماجرا به مردم معرفی می شدند و خانه تکانی بزرگ در حزب اتفاق می افتاد. علاوه بر این مجمع بزرگ، باید یک کمیتۀ حقیقت یاب به منظور تحقیق و ریشه یابی این رخداد تلخ تشکیل می گردید.
اما سران حزب وحدت به جای ریشه یابی علل و عوامل حقیقی آن سقوط (که لاجرم اتهام بی کفایتی را متوجه خود آنان می ساخت)، به تئوری توطئه پناه بردند و در یک فرافکنی آشکار، سادات و شیعیان غیر هزاره (به ویژه انوری، جاوید و هادی) را باعث سقوط مرکزیت حزب معرفی کردند. ولی هیچکس از خود نپرسید که مگر نیروهای انوری در سنگرهای اطراف افشار مستقر بودند و از برابر نیروهای مهاجم گریختند یا نیروهای حزب وحدت؟ وظیفۀ دفاع از قرارگاه مرکزی حزب وحدت به عهده انوری و حرکت بود یا خود حزب وحدت؟ جنگ حزب وحدت با اتحاد و دولت، چه ربطی به انوری و حرکت داشت؟ اگر انوری در سقوط مرکزیت حزب وحدت نقش داشت، پس چرا این حزب سه تن از جنرالان خود را به عنوان سنگرفروش اعدام کرد؟
این پرسش ها در طول بیست سال گذشته بی پاسخ باقی ماند؛ تا اینکه سال گذشته در آستانۀ سقوط مرکزیت حزب وحدت، انوری در یک فراخوان عام، محقق و خلیلی را به یک مناظرۀ علنی دعوت کرد و اعلام نمود که حاضر است با سیاف، فهیم، محقق و خلیلی، در یکی از شبکه های تلوزیونی، پیرامون حادثۀ افشار مناظره کند تا معلوم شود که چه کس یا کسانی عامل سقوط مرکزیت حزب وحدت و جنایات آن رویداد هستند. اما هیچ جوابی از طرف های مقابل شنیده نشد.
چند روز قبل باردیگر انوری در یک مصاحبه اعلام کرد که آمادۀ مناظره با هر کسی است که ادعایی در مورد حادثۀ افشار دارد. باز هم جوابی از سوی خلیلی و محقق شنیده نشد؛ اما پیروان آندو بر پایه ی سیرۀ مستمرۀ خود، دست به هیاهو و فحاشی در دنیای مجازی زدند.
به باور این قلم، اعلام آمادگی پارسال و امسال جناب انوری، پیشنهادی است سخت معقول و مقبول. تنها راهِ برملا شدن حقایق پشت پردۀ آن رویداد، مناظرۀ رو در رو و علنی طرف های درگیر است. انوری با طرح این پیشنهاد، با پای خود به محکمه آمده است؛ محکمه ای که هیأت منصفۀ آن تمام مردم افغانستان و وجدان های بیدار است. کجایند کسانی که بیست سال بدون هیچگونه سند و دلیل علیه انوری شعار داده اند؟ اگر منطق و سندی در چنته دارید، بسم لله ! اما به باور این قلم، مسئولان شاخه های پرشمار حزب وحدت هیچوقت حاضر به مناظره نخواهند شد. چرا؟ زیرا خوب می دانند که آن اتهامات صرفاً شعرها و شعارهای سیاسی و قومی بود؛ نه نثرها و متن های حقوقی و منطقی و قابل ارائه در یک محکمه
در این زمینه خوبست این نوشته از مسیح را هم بخوانیم:
از قیاسش خنده آید خلق را !
محمد امین حلیمی در مقالتی در سایت «رسانه» ضمن تأکید و استدلال بر لزوم مناظره با انوری، مدعی شده است که وی (انوری) بی سواد است و مناظرۀ خلیلی و محقق با وی کسر شأن برای آنان محسوب می شود و باید افراد رده های دوم و سوم حزب وحدت با نامبرده به مناظره بنشینند. وقتی این فراز از آن نبشته را خواندم، به یاد سخنرانی مرحوم مقصودی در شهر قم افتادم که سخنان خود را اینگونه آغاز کرد: برای شادی روح آیت الله مزاری رهبر هزاره های جهان صلوات ! هنگامی که به اطرافم نگریستم، اغلب علمای حاضر در آن محفل، سرها را پایین انداخته، دهان ها را با گوشۀ عبا محکم گرفته بودند تا خنده شان منفجر نشود. نمی دانم که با خواندن آن جمله از حضرت حلیمی در باب تحصیلات آکادمیک خلیلی و محقق، خندۀ چند صد نفر منفجر شده است.
سید حسین انوری، قرار مسموع، فوق دپلم زراعت دارد و به اصطلاح «دوازده پاس» در رشتۀ زراعت است. آیا خلیلی سند فراغت از صنف اول را دارد؟ آیا محقق تا کنون پای در مکتب گذاشته است؟ لابد می فرمایید که محقق طلبه است. اما وی هیچیک از مراکز حوزوی (نجف، قم، مشهد، کابل و ...) را ندیده، تنها در مدرسۀ محلی چارکنت چند صباحی درس خوانده و به گفتۀ خودش از بیست سالگی وارد جنگ و جهاد شده است.
انوری تنها فردِ شیعه و هزاره است که رتبۀ سترجنرالی را به پاس چهارده سال جهاد از سوی مقبول ترین دولت مجاهدین یعنی حکومت موقت مجددی و شورای قیادی آن دریافت کرده است. آیا آقایان خلیلی و محقق حد اقل رتبۀ خرد ضابطی را در این عرصه دریافت داشته اند؟
انوری سابقه و تجربۀ دو دوره وزارت در دو نظام متفاوت (دولت اسلامی مجاهدین و جمهوری اسلامی کنونی) را در کارنامه دارد؛ در حالی که خلیلی هیچگونه پیشینۀ اداری و بروکراتیک (حتی در سطح ولسوال) را هم در کارنامه ندارد. استاد محقق برای مدت کوتاهی وزیر پلان بود؛ ولی از آنجا که دنیای ظریف سیاست و اداره را با پهلوانی و قوماندانی خلط کرده بود، رئیس دولت (کرزی) را در جلسۀ رسمی کابینه، دشنام های ناموسی داد و او هم از گوشش گرفت و از کابینه بیرون انداخت. این هم پیشینه اداری محقق.
انوری علاوه بر دو دوره وزارت، دو دوره مدیریت ولایت را نیز درکارنامه دارد: ولایت کابل و سپس ولایت هرات. آیا آقایان خلیلی و محقق چنین سوابق مدیریتی و دیوانی را در کارنامه دارند؟
در یک روز گرم وآفتابی از سال 1347 در برهوت زمین وچنبره زمان گرفتار آمدم .ازروز های سبز و شیرین کودکی که با فقر ومحرومیت اجتماعی همراه بود خنده های تلخی بیاد گار دارم .در گذر ایام ،بار ها وبار ها آرزوی بال گشودن در آسمان آبی را در سر داشته ام اما آسمان کشورم همواره مه آلود بوده است ومنهم بابالهای شکسته ....